ویرگول
ورودثبت نام
افسانه
افسانهلایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
افسانه
افسانه
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

326

نوشته پنج شنبه شب…

درسته نت ندارم ولی ترجیح میدم ۵دقیقه نوشتنم رو داشته باشم…

امروز قرار بود ۷نفر بریم کمپ، ۲تا خانم ۵تا اقا… صبح شدیم ۵تا ۴تا اقا و من🥴😬

اولش یکم معذب شدم چون به امید این اومدم ک اون خانمه نسبت به من توانش کمتره و اینجوری میشیم دوتا اسلوموشن، ولی متاسفانه شدم تنها اسلوموشن جمع…

البته تا اینجا که نه تنها بد نبوده، خیلیم خوش گذشته…

یعنی اگر راه داشت میذاشتنم رو تخت روان و با خودشون میبردن بالا🤪😅

کولم خیلی سنگین بود، شیک و‌مجلسی برام سبکش کردن، یکی چادرم اورد، یکی کیسه خواب، هرکی یه تیکه بارم رو کم کرد، من موندم و چندتا لباس و یه کمل بگ😛✌🏻

کل مسیرم فقط مواظب بودن به من سخت نگذره

به محل کمپم ک رسیدیم چادرمو زدن و همه وسایلم رو اماده گذاشتن داخلش

شام و چایی و دمنوشم که برام اماده کردن…

همش هم عذرخواهی میکنن بابت اینکه تو کار من فضولی میکنن و شاید مدل کار کردنشون باب میل من نباشه، و من اینجوریم ک تا باااشه از این فضولیااا😁🤪 والاااا

و از مسیر بگم که اولش خیلییی سخت و طاقت فرسا بود واقعا، با کوله سنگین زیر آفتاب رو دامنه سه ساعتی پیمایش داشتیم و واقعا از ساعت دوم هر لحظش به انصراف فکر میکردم، که یه سایه درخت پیدا کردیم و یکم نشستیم و به لطف دوستان کوله من سبک شد و تقریبا دو ساعت بعد تو همون مسیر با شیب خیلی بیشتر البته، ادامه دادیم و رسیدیم روی یال و جانان زدیم😆

یه نفرشون کل مسیر مرتب میگفت هرررچی خواستی من دارم، بالا که رسیدیم گفتم من هندوانه میخوام، گفت آجی کوچیکشو دارم😅
یه نفرشون کل مسیر مرتب میگفت هرررچی خواستی من دارم، بالا که رسیدیم گفتم من هندوانه میخوام، گفت آجی کوچیکشو دارم😅

باز یکساعت راه رفتیم، یه جا واسه ناهار توقف کردیم، باز ادامه دادیم تا رسیدم به کلی آبشارای خوشگل خوشگل، و بلاخره ساعت ۶/۵ رسیدیم به یه جایی که بشه توش کمپ زد…

بعد از شام ما بودیم و تاریکی مطلق و یه آسمون پر از ستاره🤩✨

ساعتکارکمپ
۱۱
۷
افسانه
افسانه
لایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید