نوشته پنج شنبه شب…
درسته نت ندارم ولی ترجیح میدم ۵دقیقه نوشتنم رو داشته باشم…
امروز قرار بود ۷نفر بریم کمپ، ۲تا خانم ۵تا اقا… صبح شدیم ۵تا ۴تا اقا و من🥴😬
اولش یکم معذب شدم چون به امید این اومدم ک اون خانمه نسبت به من توانش کمتره و اینجوری میشیم دوتا اسلوموشن، ولی متاسفانه شدم تنها اسلوموشن جمع…
البته تا اینجا که نه تنها بد نبوده، خیلیم خوش گذشته…
یعنی اگر راه داشت میذاشتنم رو تخت روان و با خودشون میبردن بالا🤪😅
کولم خیلی سنگین بود، شیک ومجلسی برام سبکش کردن، یکی چادرم اورد، یکی کیسه خواب، هرکی یه تیکه بارم رو کم کرد، من موندم و چندتا لباس و یه کمل بگ😛✌🏻
کل مسیرم فقط مواظب بودن به من سخت نگذره
به محل کمپم ک رسیدیم چادرمو زدن و همه وسایلم رو اماده گذاشتن داخلش
شام و چایی و دمنوشم که برام اماده کردن…
همش هم عذرخواهی میکنن بابت اینکه تو کار من فضولی میکنن و شاید مدل کار کردنشون باب میل من نباشه، و من اینجوریم ک تا باااشه از این فضولیااا😁🤪 والاااا
و از مسیر بگم که اولش خیلییی سخت و طاقت فرسا بود واقعا، با کوله سنگین زیر آفتاب رو دامنه سه ساعتی پیمایش داشتیم و واقعا از ساعت دوم هر لحظش به انصراف فکر میکردم، که یه سایه درخت پیدا کردیم و یکم نشستیم و به لطف دوستان کوله من سبک شد و تقریبا دو ساعت بعد تو همون مسیر با شیب خیلی بیشتر البته، ادامه دادیم و رسیدیم روی یال و جانان زدیم😆

باز یکساعت راه رفتیم، یه جا واسه ناهار توقف کردیم، باز ادامه دادیم تا رسیدم به کلی آبشارای خوشگل خوشگل، و بلاخره ساعت ۶/۵ رسیدیم به یه جایی که بشه توش کمپ زد…

بعد از شام ما بودیم و تاریکی مطلق و یه آسمون پر از ستاره🤩✨
