۴/۵صبح خواهری اومد دنبالم که بریم کوه، گفت بیرون رو نگاه کن، هوا خیلی بده، میخوای نریم؟؟ گفتم از خواب نازی که منو ازش کشیدی بیرون شرم نمیکنی، از چشمام که هنوز آلبالو گیلاس میچینن شرم کن، خواهر مگه هنوز خاک شش درنیوردی تو؟؟
هیچی دیگه رفتیم کوه و شما نمای شهر رو از اون بالا مشاهده میکنید، مشاهده نمیکنید درست تره😓

دیگه بعدشم کلی کار اداری و بانکی داشتیم، امروز سه تا آقای کارمند در بانک و اداره بهم حرفای قشنگی زدن، آخریش از همه بهتر بود، ضمن درود به ارواح عمه بعضیا گفت گره این مملکت به دست چون شماهایی باز میشه، دخترامون خیلی مردن، هرچند بعدش ملتفتش کردم که همین جملش چقد زن ستیزانس و اونم پذیرفت، ولی خیلی حرفهاشون و این همزمانیه بهم حال داد…
آدرین چندماهی هست که کلاس اُرف میره، از اولش قرار بود من ببرمش ولی چون سه شنبه ها خودم کلاس و جلسه دارم، سخت میشد، هر روزی که از کلاس برگشت بهم گفت خاله کلاسمون خیلی خوبه، هفته دیگه توام باهامون بیا و من گفتم باشه خاله…و نرفتم🫣 هفته پیش باز این مکالمه تکرار شد و این بار گفت همش میگی باشه باشه دیدی توام حرف دروغ میزنی؟ (درمورد دروغ خیلی باهم صحبت کردیم و بهش قول دادم که هیچوقت دروغ از من نمیشنوه) یه لحظه حس کردم برق منو گرفت، دیدم دیگه جای ماله کشی هم ندارم، کلی ازش عذرخواهی کردم و گفتم که فکر نشده بهش «باشه» گفتم، دیگه امروز رفتم کلاسش…
ظهر که رسیدم خونه فکر کردم، بهتره دست خالی نرم، یه شیرینی چیزی بخرم، بعد دیدم خود آدرین که شیرینی دوس نداره، چی دوس داره؟ توت فرنگی، ژله بلوبری و بستنی… این شد که تصمیم گرفتم همین سه تا رو قاطی کنم و ببرم سرکلاسش، ولی متاسفانه بستنی نداشتیم، و پروژه با ۷۰درصد موفقیت انجام شد…✌🏻😍
آدرین هر ۵ثانیه یه بار…خاله دستت درد نکنه، خاله خیلیییی خوشمزس، خاله از همیشه خوشمزه تررره… قلبم ذوب شد واسش😘🥰😍
شب دخترخواهرم امتحان زبان داشت، از سه روز پیش تکست داده، عزیزم سه شنبه امتحان داریا یادت نره🤓 بعد از امتحان براش توضیح دادم که چجوری بود و متعجب بودم که چرا سوالاش انگار از یه سری ریدینگ فرضی داده شده بود، گفت اهان اره… استادمون یه پی دی افی داده بود، در مورد همینا که میگی بود، من🤨 قبل از امتحان نباید اینو به من میگفتی؟! فقط شما حد خجستگی رو دریابید😆😆