چقدر خوندن بعضی کامنتا حس خوب میده به آدم، قشنگ حس میکنم یکی از پشت سیستم بغلم میکنه… 🫂
یه جوری برنامه هام بهم ریخته که اینجا تنها نقطه اتصال من به روتین شده، فقط میام مینویسم که وصل بمونم، بعضی وقتا فکر میکنم حجم فضایی که قابل کنترل نیست تو زندگیم، بیشتر از فضای تحت کنترلم شده…
راستی دیت رفتن چه کار باحالی بود، یادم رفته بود ازش😁 بهش میگم اینقد نداشتم نحوه مصرفش یادم رفته بود🥴 بخصوص اینکه از یه جای دیگه اومده بود و من وقتایی که تورلیدر میشم خوشحال ترینم🤪 فعلا قرار شد به آشنایی ادامه بدیم تا بعد ببینیم چی میشه، ولی شما بدونین رسیدن به این نتیجه سخت ترین کار ممکن واسه من بود، ورود به رابطه ای که تو چارچوب ها و خط کشی های من نمیگنجه، واسه من خیلی کار خفنیه، فقط به خودم گفتم تو به معنای واقعی کلمه از فردای خودت خبر نداری، با شعار «شل بگیر،لذت ببر» بله رو گفتم دیگه😅😅
رفتم چندتا کتاب از «مصطفی مستور» خریدم، اینقد کوتاه و روون و بامزه مینویسه، شروعشون نکرده، تموم میشن…
یه دوستی رو داخل کتابفروشی دیدم، نمیدونم سر چی شد، گفتم «انشالله» که اینطور میشه، سریع خودم اصلاح کردم «امیدوارم» که درست بشه، گفت اتفاقا ما هم دنبال کلمات جایگزین بودیم، به اینا رسیدیم…«به یاری ایزد» «به لطف پروردگار» گفتم خواهشا با من فارسی سخت صحبت نکنین، من هنوز به «درود» عادت نکردم😮💨😮💨
دوست دوران دانشجوییم زنگ زده بود، میگفت حال مامانش خوب نبوده و عمل کرده و اینا… خیلی دلش پر بود… یه جاهایی شوهرش یه غر ریزی بهش میزد، دوستمم میگفت، با افسانه از این حرفا نداریم. آخر سر گفت چه خوبه آدم با یکی خارج از خانواده و فامیل حرف بزنه، قشنگ سبک شدم، بعد فکر کردم چه جالب، من جدیدا اینجا حرف میزنم واقعا سبک تر میشم…شاید واسه همین حلقه خارج از خانواده و فامیلی هست که اینجا وجود داره…