این روزا یه سری جمله ها زیاد سمتم میاد و این همزمانی همیشه برام جالب بوده، تفاوت بین بودن و شدن doing & being ، این که حتی واسه کتاب خوندن هم لازمه کتابخون باشی نه اینکه صرفا کتاب بخونی. تو هر کاری دنبال این تفاوته میگردم و دوس دارم به سمت شدن برم… یه جمله دیگه که برام تکرار میشه، مسئول بودنه، خیلی ساله این جمله رو میشنوم، ولی اینکه مسئولیت صد در صد اونچه در اطراف من هم رخ میده بپذیرم همیشه برام چالش بوده، اما دارم تمرینش میکنم…
یه خانمی چند هفته پیش اومد باشگاه، به حدی خوش هیکل بود، که تا مدتها هرجا میرفت همه سرها به سمتش میچرخید، من اینقد نگاهش کردم و ذوقشو کردم از یه جایی به بعد روم نمیشد مستقیم نگاهش کنم از تو آیینه فالوش میکردم😜، امروز بعد از باشگاه خواهری گفت خانم خوش هیکله چه ست قشنگی پوشیده بود، همه ازش میپرسیدن از کجا خریده… گفتم مگه اومده بود امروز؟؟ من اصلا ندیدمش، گفت وااا مگه میشه، یه جایی دقیقا روبروت داشت حرکت میزد، و من هیچی یادم نمیومد… نمیدونم این بده یا خوبه که ظاهر آدما از یه جایی به بعد اینقد عادی میشه که دیگه به چشم نمیاد، شاید هم فقط واسه من اینجوریه…
کتاب «محدودیت صفر» رو امروز تموم کردم، درمورد «هواپونوپونو» قبلا شنیده بودم و برام جالب بود بیشتر بدونم، برای هر مشکلی چهارتا عبارت رو میگه مرتب تکرار کنید «دوستت دارم، لطفا مرا ببخش، متاسفم، ممنونم»، به نظرم اومد مثل ذکرهایی که ملت میگن و انتظار دارن گناهاشون بخشیده بشه، «الهی العفو» «شکرلله» و … از نظر من تکرار یه سری کلمه بدون اینکه واقعا درک درستی ازش داشته باشیم، مشکلی رو حل نمیکنه، ولی همراه با فهم، کلمات واقعا میتونن معجزه کنند…
یه دوره جدید کوچینگ ثبت نام کردم، خیلی بابتش هیجان دارم، امروز جلسه معارفه بود و سرفصلهایی که قراره تدریس بشه رو یکم توضیح دادن و من مشتاق بودم مشتاق تررررر شدم🥹😆
تقریبا به روتین های قبل از دی برگشتم ولی زبان به طرز غریبی در مهجوریت مونده و یه چیزی این وسط درست کار نمیکنه، چطور میشه که به همه برنامه هام میرسم الا این یکی؟!