امروز کلا به ددر گذشت، از بچگی عاشق روزایی هستم که صبح زود بیدار میشیم و تاریک روشنی میزنیم بیرون و میریم تو دل طبیعت… اصلا از شب قبلش ذوق دارم…😍
دور هم نشسته بودیم، یکی پرسید اگر منبع ناتمام مالی داشتین، چه شغلی انتخاب میکردین، جوابها جالب بود و تقریبا همشون یه جورایی سفر میخواستن و البته دوستان همه خیییر، از مدرسه سازی تا هدیه دادن خونه و ماشین به زوج های جوان و… خلاصه همه مدلی داشتیم، یکی گفت یه کمپر میخریدم و میرفتم اول ایرانگردی و بعد جهانگردی، یکی گفت میرفتم یه جای خوش آب و هوا و باحال مثل سنتورینی خونه میخریدم و همونجا زندگی میکردم… گفتم دوستان دقت داشتین سوال این بود که چه شغلی انتخاب میکردین؟ گفتن خوب خودت بگو واقعا کار میکردی، شغل انتخاب میکردی؟ گفتم بلهههههه… تور لیدر میشدم😜 همتون رو میبردم جهانگردی و تو مسیر کوچتون میکردم، باشد که رستگار شوید😂
یکی از همنوردهای قدیمی امروز تکست داد که یه اکیپ کوچیک داریم میریم کوه های اطراف وجات خیلی خالیه… یه دل میگه برررم برررم یه دلم میگه نررررم نررررم… واقعیت اینه که دلم براشون تنگ شده و باهاشون خیلی خوش میگذشت، اما یکی اون وسط احساسی درگیر شد و من فکر کردم لازمه فاصله بگیرم تا به اندازه خودم از حس اون مراقبت کرده باشم…. بعد الان میگه من بچه نیستم… واقعا فاز این آقایون چیه؟ مگه بچه ها فقط احساسات دارن؟ یا فقط بچه ها کنترل احساس براشون سخته، والا که من با ایکس مقدار سنی که ازم گذشته هم گاهی عنان از کف میدم… خلاصه که نمیدونم چه کنم…🫤
رااااستی، آب رو باز کردن (برای دانستن قدر و قیمت این جمله لازمه اصفهانی باشی)، صحنه حرکت کردن آب و جلو اومدنش از روی خاک خشک اینقددددد منو ذوق زده میکنه که نگم برراااات…
ما یه اصطلاحی داریم، «دَمی آب» حکم «مدرسان شریف» رو داره، کجا بریم؟ «دمی آب» چیکار کنیم؟ «دمی آب» چی؟ «دمی آب»
از الان تا فکر کنم دو هفته آینده دیگ پلن فقط «دمی آب»
اگر اصفهانی هستین که خوشا به حالمون🫂 اگر اصفهانی نیستین دعوتتون میکنم این تایم بیاین اصفهان، اصلا شهر زنده میشه با زاینده رودش… من از همین تریبون اعلام میکنم اگر اومدین، یه روز از حضورتون رو مهمون من خواهید بود و غیر از «دمی آب» میبرمتون جاهای باحال و کوچه پس کوچه های شهر رو نشونتون میدم… یه عمری مسئول عیش و طرب همایونی بودم، قول میدم خوش بگذره😉
شب که رسیدم خونه، دختر خواهرم اومد واسش خط چشم بکشم بره دیت😂 بهش میگم قدیما خاله ها یه ارج و قربی داشتن، یه ابهتی داشتن🤨 خاله حرمت داره نه لذت😬 وقتی داشتم تلاش میکردم خط چشمش جفت بشه، از ذهنم گذشت وقتی همسنش بودم، میرفتم پیش زن داداشم برام خط چشم بکشه و چه هنرمندی بود اون خدایی، تو یه ثانیه یه پلنگی میساخت از من بیا و ببین، ادامه ی خط چشمم تا ملاقات خدا میرفت تازه با ابروی شیطونی، اوووف اصلا اوووف، خدا رو شکر از اون دوران گذر کردیم😜