گرفتگی گردن همچنان ادامه داره و با مامان تراپی هم خوب نشد، زنگ زدم ماسورم، میدونستم مریضه، گفتم دلم واسه دستات تنگ شده، گفت باز چه بلایی سر خودت اوردی؟ گفتم نفس کشیدن سخته، تو رو ندیدن سخته… قول داد زود خوب بشه، دستاشو برام بفرسته🥲🥲
اینقدر فکر در لحظه تو سرم میچرخه که گاهی دوست دارم کلمو بکنم بذارم یه گوشه، یه نفس راحت بکشم… خواهری امروز میگفت چند روزه یه حالی، چه حالیم؟ نمیدونم زیادی تو خودتی، تو خودم نباشم کجا باشم؟!🤨
یه استرسی تو وجودم چرخ میزنه، میبینمش، میفهممش، اما انگار درست تجربه نمیشه، تموم نمیشه، حتی تغییرم نمیکنه…
امروز رفتم رنگ لاکمو عوض کنم، پرسید امروز دلت چه رنگی میخواد؟ گفتم صورتی… عکس بهش نشون دادم، صورتی یواش، گفت دقت کردی یه مدته زدی تو کار یواش؟ قبلا فقط جیغ میزدی، گفتن اره شاید علائم پیریه…💅🏼
وقتی تو کوه راه میرم دوست دارم بشنوم، بو کنم، لمس کنم، بیشتر از اینکه ببینم…بیشترین مکالمه های امروز در مورد گرونی بود، یه بخش زیادی هم طبق معمول در مورد چاقی، لاغری، چه بخوریم لاغر بشیم و فلانی چیکار کرده لاغر شده بود…و بو، بوی عطر و عرق و سیگار و… البته که مثل همیشه جایزه بهترین بو میرسه به همه ی پیچ های امین الدوله عزیز، اینقد بغل کردنین اینااا…
دوستم تو دلش نی نی داره، یه دخمل، امروز توضیح میداد چیا براش خریده، گفت شامپو خریدم ۴تومن، به شوهرش گفتم خداوکیلی تا حالا واسه تو شامپو ۴تومنی خریده؟😄 چه خوبه هنوز نیومده اینقد عزیزه، داشتم قربون صدقش میرفتم، دوستم شکمشو کشید کنار گفت واااای به حالت اگه بیشتر از من دوستش داشته باشی، عجیبه یه نفر رو ندیده دوست داشتن، شاید چون مامانشو دوس دارم از الان نی نی رو هم دوس دارم…
اسم نی نی قراره بشه «پناه»، تو مسیر خیلی بهش فکر کردم، خیلی حس خوبی میده ولی اگر وقتی معنی اسمش رو فهمید، فکر کرد باید پناه باشه چی؟ گناه داره همچین باری رو شونش باشه… پناه بودن خوبه، پناه داشتن خیلی خوبه، اما نه به عنوان یه باید، نه واسه هرکسی…