ویرگول
ورودثبت نام
افسانه
افسانهلایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
افسانه
افسانه
خواندن ۲ دقیقه·۲۰ روز پیش

355

چند روزی هست همه از کتاب های مورد علاقه و کتابخونه هاشون عکس میذارن و معرفی میکنند. ایده جالبیه واقعا، منم کلی اسکرین شات گرفتم از پیشنهاداتشون که در آینده ای نه چندان نزدیک ازشون استفاده میکنم…

صبح روبروی کتابخونم ایستادم و نگاهش کردم، اگر قرار باشه فقط یه کتاب رو بردارم بگم وااای این کتاب فوق العاده بود و من این کتاب رو خیلی دوست دارم، کدوم رو برمیدارم؟ دستم سمت هرکدوم رفت یه چیزی تو سرم یه ایرادی ازش گرفت، بعد فکر کردم کتابهام مثل ما آدمان، هرکدوم یه بخشایی دارن که با منطق فعلی ما همخونی نداره…

یادمه یه بار با داییم سر یه موضوعی بحث میکردیم، وسط بحث رفرنس داد به یه کتابی، من با جزییات از همون کتاب ثابت کردم که اشتباه میکنه (جوان بودم و جویای نام) و بهش سه تا کتاب دیگه معرفی کردم که بره بخونه و بعد بیاد با من بحث کنه… اون شب تو راه برگشت بابام گفت، اگر کتاب خوندن باعث میشه احساس کنی ارزشمند تر از دیگری هستی و نگاه از بالا به پایین بهشون داشته باشی، لطف کن دیگه کتاب نخون…و چقد درد داشت برام این حرف…

قرار نبود راجع به یه موضوع خاص بنویسم ولی امروز سخت فکرم حوالی کتابها و بابام میچرخید، بابام هیچ وقت کتابخونه نداشت، کتاب میخرید، میخوند و می بخشید(کاری که برای من سخت ترینه)، به جز چندتا کتاب شعری که بعدها خواهری برد خونش، هیچ کتابی رو نگه نداشت، هیچ وقت نذاشت کتابخونه بزرگتری بخرم، میگفت مرداب درست نکن، اینا بمونن میگندن، کتابی که قرار نیست دوباره بخونی فقط طبقه پر کنه…

به کتابخونم نگاه میکنم، بیست و شش ساله که کتابخونه منه، چه کتابهایی که اومدن و‌ رفتن، جیره هفتگی خرید کتاب، از کی دیگه نداشتمش؟ وای اون روزی که خالیش کردم واسه کتابهای کنکور چقدر روز سختی بود… روزی که واسه اسباب کشی باید خالیش میکردم و خونده ها رو از نخونده ها جدا میکردم…

چقدر دلم واسه کتابهای بچگیم تنگ شده، کاش داشتمشون، داستان های حسنی، کدو قلقله زن و … چی شد من اینقد کتاب دوست شدم؟ احتمالا واسه اینکه از بابام تایید بگیرم، یادمه هنوز خوندن نوشتن بلد نبودم، کتاب شعرهاشو برمیداشتم و آویزون یکی میشدم که بخونه و من حفظ کنم، بعد با هزارتا ادا و اون دامن چین چینیم واسه بابام که از کار برگشته بود میخوندم، وقتی میگفت اخیششش خستگیم در رفت، واقعا فکر میکردم من بودم که خستگیشو دربردم🥲🥹

میخواستم کتابخونمو تمیز و‌مرتب کنم و حداقل وسایل و کتابهای ادرین رو از داخلش بردارم و بعد عکس بگیرم، دیدم من کتابخونه کوچولومو همین جوری شلوغ و شلخته و قر و قاطی دوس دارم…


اسکرین شاتکتاب
۱۵
۴
افسانه
افسانه
لایف کوچ هستم(میتونم تو مسیر زندگی از مبدا تا هرمقصدی که انتخاب کنی، همراهیت کنم) زیاد میخونم، گاهی مینویسم، عاشق کوه و سفرم.…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید