هر سفر چند مایلی با اولین قدم شروع میشه…
این جمله امشب سرکلاس اومد تو ذهنم، امروز کلا داشتم به بیبی استپ هایی ک میتونم بردارم فکر میکردم…
تو جلسه کوچینگ هم به این نتیجه رسیدیم که یه کتاب خوندن خیلی زیاد به نظر میرسه ولی مثلا روزی ده صفحه اصلا چیزی نیس ک مغز بخواد بابتش مقاومت کنه یا چونه بزنه
باز شروع کردم فرندز میبینم و هنوز گاهی با صدای بلند باهاش میخندم و درود میفرستم به روح مریم و مهرنوش ک منو فرندزی کردن، خودم باورم نمیشه اینقد دیدم دیالوگاشون رو حفظم ولی همچنان برام خنده داره…
امروز حس زبان خوندن نبود، کوه هم کنسل شد و من بلاخره قسمت اول دانتون ابی رو دیدم، واقعا ما الان میگیم قانون ارث ما چقدر مسخرس ولی وقتی قانون ارث قدیم انگلیس رو میبینم امیدوار میشم ک بلاخره ماهم یه روزی اصلاح میشیم…
فکر کن وقتی پدر خانواده فوت میکنه میرن میگردن اولین موجود مذکری ک پیدا میکنن رو میارن میگن بفرما عزیزم همه این ارث واس شماس… زیبا نیس؟!
حالا شانس بیاری داداش داشته باشی ک از خونه بیرونت نندازه، گاهی به دلیل کمبود فرد مذکر ارث بابا میرسه به پسر پسر پسر پسر عموی بابا🫣
راستی امشب سرکلاس استاد میگفت لازمه اینقد روی خودتون کار کنین تا این ذهن های مسموم که همش دنبال ناجی و ستون و تکیه گاه هست رو سم زدایی کنین و قائم بشین به خودتون
مثلا من زین پس بجای اینکه منتظر باشم یکی سوار بر ائودی شاسی بلند مشکی بیاد دنبالم خودم قائم به خود بشم برم واسه خودم بخرم و حالشو ببرم، اینکه با وضعیت جیب من و قیمت آئودی مذکور چند سال طول میکشه من از دراز کش به قائم تغییر وضعیت بدم اللهُ العلم…