۴:۵۵ صبح رسیدم کوه، جا پارک نبود!! به حدی کوه گرم و شلوغ بود که کلثوم اکبریم هی دلش میخواست بزنه بیرون، رسیدیم قله، پرررررر پشهههه، یعنی یه ثانیه نایستادیم و دوان دوان اومدیم پایین ولی با پشه یکی شدیم…
دیگه هر لکه سایه ای هم پیدا میشد ۴نفر نشسته بودن و برگشتیم پایین واسه صبونه، یعنی نذر داشتیم این همه بند و بساط رو ببریم رو قله و برگردونیم…. تو این وضعیت و شلوغی ساعت ۷صبح یه آقایی بالای قله نماز میخوند!!! یعنی ریا تا کجا؟ ادااا تا کی؟؟ حال آدمو از همه چی باید بهم بزنین؟ نماز چه وقته؟؟

رفتم قهوه بگیرم، میگم یه آیس لاته لطفا، میگه آیس لته؟ میگم اره واسه لاااتم قهوه صد عربیکا میخوام، صدا میزنه یه لته صد عربیکا😮💨😄 ماذا فاذا واقعا؟
امروز داشتم فکر میکردم چقد مردم گریز شدم! منی که همیشه عاااشق شلوغی و جمع بودم، یه جوری از شلوغی کلافه بودم، میخواستم فقط برگردم خونه…
دوستم(پسر) میگفت که بعد از جنگ دوازده روزه،اینقد الکی بهش گیر دادن و گشتیها جلوشو گرفتن که یه ترسی پیدا کرده و همش منتظره یکی بهش گیر بده…
پیش خودم فکر کردم، کمتر از یه ساله داره همچین چیزی رو تجربه میکنه اونم نه در سطح وسیع و اینجوری تروماتایز شده، ما دخترا چقددد فشار و استرس گیر دادنا رو تحمل کردیم، از مدرسه و دانشگاه تا کوچه و خیابون، تازه ترس از مردای بی شخصیت که بهمون تعرض میکردن هم بود…چقدر ما گناه داشتیم، چقدر ما زندگی نکردیم😓