تا هیجده سالگی هیچییییی دقیقا هیچیییی از آشپزی بلد نبودم، گهگاهی با کمک خواهری کیک و شیرینی میپختم ولی آشپزیم یه صفر کله گنده بود… در این حد که یه خاطره جذابی دارم از اینکه در ۱۸ سالگی حتی نمیدونستم آب برنج چیه و دنبال یه بطری آب برنج تو یخچال میگشتم🤪🫣
تا اینکه سال اول دانشجویی عازم یزد شدم، کل خانواده معتقد بودن من اگر از دلتنگی نمیرم قطعا از گرسنگی خواهم مرد، چون تا پیش دانشگاهی مامانم کنارم مینشست و همینجوری ک من درس میخوندم، لقمه بهم میداد!😅
من ولی سرتق تر از این حرفا بودم، اولین کاری که کردم رفتم یه کلاس آشپزی ثبت نام کردم، هنوز کامل یزدی رو نمیفهمیدم و آشپزیمم که وااسفاهاا، مربی هرچی میگفت، من میگفتم چی؟ یعنی چی؟ چجوری؟ یعنی نصف حرفاشو بخاطر لهجش نمیفهمیدم نصفشو از سر نفهمی😬 (مربی یه جوری یزدی حرف میزد شاگرد یزدیا هم نیاز به سابتایتل داشتن چه برسه به من😆، آخر همه کلمه هاش «اوک» اضافه میکرد، یه کموکی نمکوک میزنیم، گرموک سردوک که شد یعنی ولرم که شد😬)
هرچی یاد میگرفتم تو راه برگشت به خوابگاه موادشو میخریدم و تو خوابگاه درست میکردم و بچه ها تعررررریف و به به و چه چه…هرجایی هم کم میوردم به مامانم، خواهرم یا زن داداشم زنگ میزدم و سوال میکردم، آن زمانها فیس بوک تازه رو بورس بود و رسپی آشپزی اینترنتی هنوز واسه من یکی قفلش باز نشده بود😄
امروز که وسط بدو بدوها بچه داداشم(نوه ارشد) زنگ زد تا گفت عمهههه جوووون، گفتم با من صادق باش لازانیا یا پیتزا؟ گفت لازانیااااا… گفتم باشه فردا شب، داداشش گفت عمههه یه تیرامیسومون نشه؟ گفتم چیز کیک بشه؟؟ گفت بشه…
هیچی دیگه خرید و آماده سازی غذای فردا هم به بقیه کارام اضافه شد…
امشب که داشتم یه سری کارها رو انجام میدادم که فردا کارم سبک تر بشه، هر کی رسید گفت، خوب حوصله داری بخداااا، مامانم هر پنج دقیقه یه بار، اینا (قارچ و فلفل و پیاز) که تو مواد پیدا نمیشه بریزشون تو خرد کن، نمیخواد بشینی یه اندازه خرد کنی… من اما با عشق و کیف و خوشحالی داشتم کار میکردم، و از همون هیجده سالگی به بعدم رو مرور میکردم که هرچی پختم با عشق و بدون خستگی وشکایت پختم و جز معدود کارهایی که توش گذر زمان رو حس نمیکنم، و در راستای این فکر که بزرگ شدم میخوام چیکاره بشم، فکر کردم شاید سرآشپزی گزینه خوبی باشه، نه؟!😍
تازه صبحانه فردا در کوهم بنده گردن گرفتم، گردن گیرمم خوبه لامصب