کاملا در جریانم که انرژیم زیر خط فقره، بعد هربار یه موضوعی باعث میشه عمیق تر بفهمم چقد ظرفیت روانیم کم شده، وسط پارک دلم میخواست به همه آدما بگم هییییس دو دیقه هیچی نگین…
اینجا تنهایی جایی که غر میزنم. همه فکر میکنن من چقدر آروم و خوشحالم در صورتی که خودم میدونم فقط سررر شدم، همیشه به نظرم میومد بهشت در واقع یه وضعیت درونیه، وقتی احساس شادی و آرامش داری تو بهشتی و من الان وسط جهنمم…
اینجوری شدم که هرکاری میکنم با نکردنش یکیه برام… یعنی غذا میخورم، موزیک گوش میدم، با آدمها معاشرت میکنم و بعد که تموم میشه بهش نگاه میکنم، هیچ کیفی نبردم، هیچ حضور با کیفیتی نداشتم، انگار که اصلا نبودم…