ویرگول
ورودثبت نام
اروماچان
اروماچانقرار باهم کلی داستان،ژاپنی داشته باشیم
اروماچان
اروماچان
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

ایومی⁦^_^⁩

در یک روز بهاری که نسیم بوی شکوفه‌های گیلاس می‌داد، آیومی کوچک‌ترین آینه‌ی دنیای خود بود. او کنار پنجره‌ی اتاقش نشسته بود و صفحه‌ی دفتر نقاشی‌اش را که با رنگ‌های آبی آسمانی و صورتی روشن آراسته شده بود، نوازش می‌کرد. در دنیای او، اتفاقات بزرگ نیازی به تدارک نداشتند؛ آن‌ها فقط منتظر یک لحظه‌ی غفلت بودند.

درست همان لحظه که نوک مداد رنگی‌اش می‌خواست اولین سایه‌ی یک ابر پشمی را روی کاغذ بیاورد، همه چیز متوقف شد. سکوت سنگینی حکمفرما شد؛ سکوتی که صدای ضربان قلب آیومی را در گوش‌هایش می‌پیچاند. از میان حیاط کوچک خانه‌شان، نوری خیره‌کننده با شدتی غیرقابل وصف سرازیر شد. این نور، نه گرم بود و نه سرد، بلکه خالص‌ترین حالتِ انرژی بود که می‌توانست تصور شود.

نور، به شکل یک کُره‌ی لرزان و جادویی در مقابل آیومی فرود آمد؛ کره‌ای که گویی تمام رنگین‌کمان‌های دنیا در درونش زندانی شده بودند.

صدایی که از درون کُره تراوید، نه به گوش، بلکه مستقیماً به روح آیومی نفوذ کرد. صدایی ملایم، اما با لحنی که هزاران سال تجربه در آن موج می‌زد، زمزمه کرد: «آیومی... سرزمین امدی تو را فرا می‌خواند.»

پیش از آنکه آیومی فرصت کند پلک بزند یا حتی نفسی تازه کند، کُره جادویی به انفجاری آرام از نور بنفش و سبز بدل شد. او چشمانش را محکم بست. زمانی که پلک‌هایش دوباره به سختی باز شدند، هوای تازه و شیرینی ریه‌هایش را پر کرد. اما این هوای آشنای بهاری ژاپن نبود.

آیومی خود را روی تختی از جنس گلبرگ‌های نرم یافت. اطرافش، هر آنچه می‌دید، فراتر از مرزهای منطق بود. او اکنون در «سرزمین کیوت» بود؛ قلمرویی که رنگ در آن تعریف جدیدی یافته بود. آسمان، یکپارچه از رشته‌های درخشان و لایه‌لایه رنگین‌کمان تشکیل شده بود که هر لحظه شکل و شدت نورشان تغییر می‌کرد. درختان، میوه‌هایی درخشان و کریستالی داشتند و رودخانه‌ها به جای آب، مایعی نقره‌ای و روان در جریان بود.

فصل اول با این حس غریب و شگفت‌انگیز به پایان می‌رسد؛ آغاز سفری که آیومی حتی در خیالات رنگارنگ دفتر نقاشی‌اش هم تصورش را نکرده بود

ایومی
ایومی

نور
۲
۰
اروماچان
اروماچان
قرار باهم کلی داستان،ژاپنی داشته باشیم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید