گیسوانش مانند مهی بر باد بود،گام هایش مانند سری بر چاه بود...🌕
نام او مریلا بود شخصیتش دختری آرام و بی سر و صدا بود ،اما گهی برگاهها شیطنتش گل میکرد !وقتی این اتفاق رخ میداد جمع کردنش کار هر فردی مبود به همین دلیل او تصمیم گرفت به سمت خانه پزشکی نخبه برود تا پزشک راه درمانی برای او بیفکند. دکتر لیکانسند شروع به پیدا کردن علاجی برای دختر کرد، اون ماهها دنبال راه درمان شاهزاد بود. اما مریلا گوشی برای درمان دکتر تیز مکرد، هر روز بیماری او بیشتر و هر روز خانوادهاش نگرانی بیشتری داشتند اما دختر به کسی اعتماد نکرد که نکرد روزی دختر رازی را از زبان دکتر لیکانسند شنفت او میگفت در دنیا شادی سالهاست مرده و در این دنیا کسی نیست که شادی را پخش کند مردم به غم عادت و شیطنت شادی و اعتماد به نفس را و مخصوصاً امید را یک نوع بیماری مینامند به قدری که هر کس میخندد میگویند چرا میخندد؟ دیوانه شده است؟، کسی نیست با زبان باز و گوشهای شنوا و چشمهای بینا به مردم بگوید دارید با خود چه میکنید !تمام مردم ادب کردنشان کار نه چندان سختی است، چون سالها با غم اولویتی از زبان آنها زندگی کردهاند، سالها دوام و در آخر غم نیمی از مردم شکست و نیمی را پیروز نامید کسی را به خودکشی مشغول و دیگری را به امید ،غم .داستانی طولانی از افسانه هاست،شیطنت را بیماری نمینامند زندگی مینامند اگر تو شیطنت نکنی در این سن حتماً زندگی نکردهای؛ مهربانی هیچ وقت نسبت به ظلم و ستم بد نمیشود ،غم نسبت به شادی هیچگاه عوض نخواهد شد! پس هم اکنون همین گونه است اکنون مردم نمیتوانند جایگاه خوبی را با بدی یا بهتر توصیف کنند غم تغییر دهند یک باور اشتباه را برای خود دارند .باور غلط و تباه...
اگر پارت های بعدی رو میخوایید لطفا لایک ها رو به 100 تا برسونید.ممنونم🥰