
#تاجی_از_خون_و_آتش..🩸🔥
#PART1
من اسمم مالریه..!
همه چیز از وقتی شروع شد...
که شاهزاده دستور کشتن مردم عادی را صادر کرد..
همه ی مردم در شوک بودند و سایه ی ترس شهر رو در بر گرفته بود..
من هم یکی از کسانی بودم که عادی بودند و مجبور بودم...پناه بگیرم..
اما..
من خانواده ام رو از دست داده بودم و هیچ کسی برای پناه گرفتن..
وجود نداشت!پس تصمیم گرفتم لباس کسانی رو بپوشم که در قصر هستند..
شاهزاده چرا این دستور رو صادر کرده بود؟
اصلا هدفش چی بود؟
ما مثل کسانی بودیم که چیزی برای سیر کردن خودشون نداشتند!
هر روز صبح ها مجبور بودیم گندم ها رو درو کنیم اونم برای ..شاهزاده!
خسته میشدیم و ناچار میشدیم دزدی کنیم!
از خونه ها..مغازه ها..و..
حتی مجبور بودیم از کسانی دزدی کنیم که فقط یک چیز برای سیر کردن خودشون و خانوادشون داشتند!! اونها دومین طبقه از ساختمان طبقاتی بودند و ..جزء افرادی محسوب میشدند که به پادشاه و شاهزاده خدمت میکردند و اسم اون طبقه؛طبقه ی خدماتی بود.اونها خدمات زیادی به پادشاه و شاهزاده میکردند اما اصلا به اون ها توجهی نمیشد!
دلیلش همین بود که اونها هم خوراک خیلی کمی برای سیر شدن داشتند!
افراد بعدی جزء طبقه سوم ساختمان طبقاتی بودند.اون ها کسانی بودند که حداقل خوراک برای خوردن داشتند و به مردم طبقات اول که ما محسوب میشدیم اصلا هیچ رحمی نمیشد..!
طبقه ی بعدی طبقه ی افراد سلطنتی بود که از اونجا به پادشاه و شاهزاده خبر میرسید.
و طبقه ی آخر طبقه ای بود که پادشاه و پسرش اونجا زندگی میکردند..
اما..