ویرگول
ورودثبت نام
ریحانه
ریحانهمترجم بی صدا
ریحانه
ریحانه
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

مترجم بی صدا در یک تئاتر پر سر و صدا

من ریحانه ام

شغلم خاصه، اونقدر خاص که توی ایران هنوز خیلی ها نمیدونن رسمیه یا نه!

مترجمم

ولی نه هر زبانی...مترجم بی صدام، صدای آدم های بی صدا.

نه نه شعار نمیدم. جدی میگم!

من مترجم زبان اشاره ام؛مترجم ناشنوایان.همون اقلیت اقلیت جامعه ایرانی.

اگه درباره این رشته و ماجراهای تحصیلش کنجکاو شدین، بگین تا یک پست جدا براش بنویسم.

ولی امروز نه، امروز میخوام براتون خاطره بگم، خاطره ای که هم خندیدم، هم سکته زدم هم یه کم دلم گرفت.

تنها هم‌کلاسی و همکارم دعوتم کرد به تئاتری که حدود بیست‌وچند تا بازیگر داشت و وسط اجرا، یک نفر هم دیالوگ‌ها رو با زبان اشاره اجرا می‌کرد.

مشتاق شدم.گفتم بالاخره یه اجرای دسترس‌پذیر دیدیم!رفتم.

حالا شما فکر کنین: سالن پر، نور، هیجان، بازیگرها یکی یکی میان، اجرا می‌کنن، بعد تماشاگرها می‌تونن درباره نقش‌ها نظر بدن، خاطره بگن، تحلیل کنن.

همه‌چی عالی بود…

تا وقتی که یه نکته کوچیک، مثل یه میخ تو ذهنم فرو رفت:

توی اون جمعیت حتی یک ناشنوا هم نبود. حتی یک نفر!

با خودم گفتم شاید تبلیغ نکردن که مترجم هست، شاید هم صرفاً برای جذب مخاطب شنوای بیشتر گذاشتنش. نمی‌دونم. پیگیر نشدم.

می‌پرسین چرا؟

چون داستان از همین‌جا شروع شد.

یکی از بازیگرها اجراشو تموم کرد و گفت:

«هرکی نظری داره، خاطره‌ای، تحلیلی، بگه.»

همکارم آروم برگشت سمتم و گفت:

– منم می‌خوام صحبت کنم.

گفتم:

– خب بگو.

گفت:

– نه، می‌خوام اشاره کنم، تو ترجمه کن.

نگاهش کردم.

گفتم:

– نههههههه! من این کارو نمی‌کنم!

گفت:

– چرا می‌کنی.

و دستشو بالا برد.

بازیگر روی صحنه ندیدش.

ولی یک خانم محترم… که ای کاش نمی‌دید… با صدای بلند گفت:

«اینجا یه فرد ناشنوا می‌خواد صحبت کنه!»

من: 😳

همکارم: شروع به اشاره با اعتمادبه‌نفس کامل.

کاراکتر روی صحنه که متوجه اشاره اش نمیشد گفت:

«همراهشون کی هست؟»

و اینجا بود که همه سرها چرخید سمت من.

الان احتمالاً می‌گین:

«مگه روی صحنه مترجم نبود؟ چرا اون ترجمه نکرد؟»

خب…

اون بنده خدا مترجم نبود.

ایشون دیالوگ‌های نمایش رو از روی اینستاگرام حفظ کرده بود و مطابق همون‌ها اشاره می‌کرد.

یعنی ترجمه نبود.بازآفرینی اینستاگرامی بود!

طبیعی بود که اشاره‌های بداهه همکار منو نفهمه.

جلویی‌های ما هی می‌گفتن:

– شما همراهشین، بگین چی میگه!

من داشتم با خودم وصیت‌نامه ذهنی می‌نوشتم.

کاراکتر گفت:

«هر دو تشریف بیارین روی صحنه.»

وااااای.

من مدام می‌گفتم:

«آقا ما مترجم زبان اشاره ایرانی هستیم!»

می‌گفتن:

«بله فهمیدیم ایشون ناشنوا هستن.»

می‌گفتم:

«نه! من مترجمم! ایشون هم…»

هیچ‌کس گوش نمی‌داد.

انگار شنوا بودن من از ناشنوا بودنش غیرقابل‌باورتر بود!

و منتظرین بگم همکارم چه کرد؟

با تمام وجود داشت اشاره می‌کرد.

مجبور شدم ترجمه کنم.

گفت:

«ما ناشنوایان در حق‌مون اجحاف شده. شما اینجا مترجم دارید ولی حتی یک ناشنوا تو سالن نیست. من اتفاقی با یک مترجم اومدم تئاتر ببینم…»

وسط حرف‌هاش یکی از تماشاگرها زد زیر گریه.

دلم نیومد.دوباره گفتم:

«آقا ما شنوا هستیم! من مترجم این زبانم!»

ولی انگار هیچ‌کس نمی‌خواست این بخش داستان رو بشنوه.

نه فهمیدن اینکه مترجم بودن شغل ماست،

نه اینکه هرکس اشاره می‌کنه الزاماً ناشنوا نیست،

نه اینکه هرکس گریه می‌کنه الزاماً حقیقت رو کامل شنیده.

آخرش همکارم دلش به حالم سوخت.

رو به جمعیت با صدا شروع کرد صحبت کردن.

و بله…

کلی فحش خوردیم.

بیشتر هم از همون عزیزی که اشکش درآورده بودیم!

ولی من یه خوشحالی تلخ داشتم.

واقعیت جامعه‌م رو دیدم.

دیدم که چقدر ناشناخته‌ایم.

چقدر زود قضاوت می‌شیم.

و چقدر هنوز «مترجم زبان اشاره» برای خیلی‌ها یک موجود خیالیه.اون شب من روی صحنه نرفتم که اجرا کنم.رفتم که بفهمم هنوز چقدر کار داریم.و شاید…

همین شد بهترین اجرای اون شب.

علامت I love you ( اشاره جهانی: دوستت دارم)
علامت I love you ( اشاره جهانی: دوستت دارم)

جذب مخاطبمترجم
۶
۲
ریحانه
ریحانه
مترجم بی صدا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید