چطور میتوانستم به او بگویم"نه"؟ چطور میتوانستم به چشمان معصوم و مهربانش نگاه کنم و بهش بگویم که دیگر نمیخواهم؛نمیتوانم با او بمانم....
من به او قول داده بودم که همیشه کنارش بمانم. درست از زمانی که از بیماریش پی بردم این تصمیم را گرفتم که هیچ وقت ترکش نکنم ، تصمیم گرفتم تا پای جان کنارش بمانم و همه ی سختی های زندگی گذشتش رو از ذهنش پاک کنم.
ترک کردن اون، از من یه هیولا میسازه،دیگه هیچ وقت نمیتونه به کسی اعتماد کنه. تمام سختی هایی که کشیده بود و کتک هایی که در حد مرگ میخورد از جلوی چشمش بار ها و بارها میگذره و در آخر از گریه و تشنج ، و یا شاید ایست قلبی میمیره.
این فکر ها مدام و مدام و مدام از ذهن خسته و داغونم میگذرن و بار ها و بارها ها من رو مثل یک سیاه چاله ی بی نهایت درون خودشون غرق میکنن.
اما تقصیر من چیه؟...من تمام تلاشم رو کردم، فکر میکردم موفق میشم اما فقط حال خودم بدتر شد. تا کی باید استرس و نگرانی بکشم وقتی دیر جواب پیام هام رو میده؟ تا کی باید نگرانش بشم وقتی ناراحته و چیزی از احساساتش بهم نمیگه؟
میدونم؛ آره من آدم خودخواهی هستم، من بهش امید زندگی کردن دادم و الان دارم مثل یه آشغال برخورد میکنم،دارم مثل کسایی برخورد میکنم که هیچ وقت دوست نداشتم ذره ای شبیه بهشون بشم. من بهش قول داده بودم که یه روز از نزدیک میام میبینمش و بغلش میکنم، سرش رو نوازش میکنم و کنار گوشش براش شعر میخونم، بهش قول داده بودم که یه روز بالاخره توی بغل هم دیگه غرق میشیم و من بوسه ای به گوشه ی چشمانش میزنم، چشم هایی که قبل از من خیلی چیزها ها دیده، چشم هایی که قبل از من هزاران بار باریده و ترسیده.
من نمیتونم ، نمیتونم با حرفایی که تو سرم بار ها و بارها تصور کردم که قراره بهش بگم آزارش بدم.
برو.
دیگه نمیخوام ببینمت.
ما برای هم ساخته نشدیم.
تو لایق یکی بهتر از منی.
و....
گوشیم رو از شارژ بیرون میکشم.
وارد صفحه چتمون میشم و برای چند دقیقه فقط به پروفایلش خیره میمونم.
یا الان یا هیچ وقت.
قبل از اینکه بتونم چیزی بنویسم بهم پیام میده.
"بیتا،حالت خوبه؟"
انگار میفهمه، انگار همیشه میفهمه وقتی حالم بده، وقتی ذهنم درگیره،حتی اگر از هم دور باشیم اون بازم میفهمه.
چیکار دارم میکنم؟ میخوام یه فرشته رو از خودم دور کنم؟میخوام کسی که خدا برای زخم هام فرستاده تا اونارو مرحم ببخشه رو از خودم برونم؟
جواب میدم.
میخونه.
منتظر میمونم.
جواب میده.
این کار اونقدر تکرار میشه که من مثل همیشه از گفتن مطلب اصلیم پشیمون میشم و با یه قربون صدقه ی کوتاه مکالمه رو تموم میکنم.
گوشیم رو خاموش میکنم و میرم روی تختم دراز بکشم.
من واقعا احمقم.
یا الان یا هیچ وقت؟
احتمالا هیچ وقت؛ هیچ وقت قرار نیست بهش چیزی بگم چون دوستش دارم.
دوستش دارم اما تحمل دوست داشتن رو ندارم.
عشق؛این چیزی که مردم بهش میگن عشق؛قدرت میخواد.
جرأت میخواد.
من نه شجاعم و نه قدرتمند و نه لایق عشق...
من دلقک تنهایی هستم که وانمود به شاد بودن میکنه اما تو تنهایی و خلوت خودش بار ها و بارها کیش و مات میشه و میمیره.
پس شاید بهتر باشه بگویم من جز یه آدم خودخواه...
هیچی نیستم...

"تکه هایی از افکار یک انسان خسته"
هیچی نیستم.