نگاه کردن بهش حالم رو به هم میزنه. منظورم همونیه که توی آینست.
اون هیچ وقت از من راضی نبود.
مهم نیست چقدر تلاش میکنم یا بی خوابی میکشم ؛ مهم نیست چقدر رو خودم کار میکنم و خسته میشم ؛ اون هیچ وقت تلاش های من برای زنده موندن و نخوردن همه ی اون قرص های لعنتی با هم یک جا رو نمیبینه.اون هیچ وقت راضی نیست.
با عصبانیت آینه ی قدی رو روی زمین پرت میکنم.
یه دونه دیگه شکستی بیتا.
این چهارمین آینه ایه که این هفته میشکنی ؛ چند تا آینه ی دیگه باید به این سرنوشت دچار بشن تا تو به خودت بیای؟
بازم که داری با خودت حرف میزنی.
دکترا گفتن احتمالا دچار اسکیزوفرنی شدی؛ هنوزم اون آدمک رو گوشه ی اتاقت میبینی؟ یا دارو ها اثر کردن؟
من چم شده؟
خودم رو روی تختم پرت میکنم و به سقف اتاق خیره میشم ؛ چی میشه اگر همه ی این ها یه کابوس بد باشه و من همین الان از خواب بیدار شم؟
چشمامو میبندم ؛ یک ؛ دو ؛ سه.
نخیر ؛ هنوز هم اینجام.
گیر افتادم ، توی این کابوسِ طولانی و متاسفانه واقعی گیر افتادم.
انگار قراره تا ابد ادامه داشته باشه.
به جعبه ی قرص هام نگاه میکنم ؛ چند تای دیگه باید بخورم تا بتونم به زندگی برگردم؟
چند تای دیگه باید بخورم تا دیگه هیچ وقت به زندگی بر نگردم؟
اون دارو ها هیچ دردی رو دوا نمیکنن ؛ من هنوز هم اون آدمک رو گوشه ی اتاقم میبینم ؛ هنوز هم گاهی با خودم حرف میزنم انگار که کسی جلوم نشسته.
لعنتی ؛ باید همون موقع که تفنگ بابا بزرگ اتفاقی کنارم بود ماشه رو میکشیدم ؛ اما ترسیدم.
جعبه ی فلزی قرص هام رو توی دستم میگیرم.
بخورشون ؛ همرو با هم بخور.
آدمک احمقِ گوشه ی اتاق باز هم داره بهم میگه چیکار کنم و چیکار نکنم ؛ خودم میدونم ، لازم نیست هر سری بهم بگی باید چیکار کنم.
درِ جعبه رو که باز میکنم با چندین قرص رنگی روبرو میشم؛ حتی نمیدونم این ها دقیقا چیکار میکنن ؛چرا امید داشتم که قراره حالم رو خوب کنن؟
البته با خوردن همشون یک جا ؛ یه جورایی حالم خوب میشه؛ شاید اگر دیگه وجود نداشته باشم واقعا حالم بهتر بشه.
تمام قرص های جعبه رو کف دستم میریزم؛ خوشبختانه یه لیوان آب همیشه کنار تختم دارم.
میخورمشون.
یه لیوان آب.
و تمام.
میتونم برم بخوابم تا کمتر درد بکشم.
وقتی بیدار بشم میتونم بالاخره بابا رو ببینم.
توی بهشت.
اون بالا.
شب بخیر...

"نگاه به زندگی از دید یک انسانِ شکست خورده"