ویرگول
ورودثبت نام
نوشین
نوشیننویسنده که تازه ب دنیا اومده
نوشین
نوشین
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

رمان نقطه بی صدا

نقطه بی صدا

پارت اول

صدای بارون پشت پنجره می‌کوبید. اتاق نیمه‌تاریک بود، فقط نور چراغ مطالعه روی میز، چهره‌ی خسته‌ی رها رو روشن کرده بود. دست‌هاش رو گره کرده بود توی هم، چشم‌هاش پر اشک ولی سرسخت.

مینا، با چهره ای خسته ونگران ، جلویش ایستاده بود. سعی می‌کرد با لحن آروم‌تری حرف بزنه، ولی کلافگی توی صدایش معلوم بود.

رها زمزمه کرد:

— من نمیام مامان … وقتی بیژن  ازم متنفره، چرا باید برم تو خونه‌ای که نمی‌خواد منو ببینه؟

مینا آهی کشید. رفت سمت پنجره، پرده رو کنار زد. انگار می‌خواست فرار کنه از نگاه دخترش.

— عزیزم ازت متنفر نیست. اخلاقش نمی شناسی ؟؟!

برادرته..این همه سال ازهم دور بودین …انتظار نداری که ..

رها با تلخی حرفش را قطع کرد :

— متنفر نیست!!!!!اون حتی نگامم نمی‌کنه. مامان من ۲۲سالمه تو عمرم سه بار بیژن دیدم اخه کی اینو باور می کنه ها …باهام حرف نمی‌زنه.مامان، چرا باید بیام اون‌جا؟

مینا برگشت. اخماش توی هم رفت.

— چون من نمی‌تونم دوتا زندگی رو همزمان اداره کنم. نمی‌تونم هم نگران سردردای تو باشم، هم کارای بیژن .دیگه توان ندارم رها نمی تونم دخترم ….

رها با بغض گفت:

— تو که قول دادی کنارم بمونی… گفتی تنهام نمی‌ذاری.

مینا با صدایی خسته:

— الانم قول میدم عزیزم کنارت هستم، ولی گاهی کنار بودن، یعنی تصمیم سخت گرفتن بیژن برادرته، باید با هم زندگی کردن رو یاد بگیرین.قرار نیست من همیشه کنارتون باشم

رها ایستاد چشم در چشم مادر اشک هایش سرازیر شد  تو آغوشش فرو رفت

— توروخدا  دیگه… نگو من بدون تو می میرم مامان !!

مینا  محکم بغلش کرد پیشانی اش را بوسید .

— عزیزدلم آروم باش .. انقد فکر بد نکن … یه فرصت بده به خودت  یه مدت بیا اگه سخت بود ..برمیگردیم اپارتمان خودت

سکوت…

آرام موهایش را نوازش کرد دوباره با صدای آرامتری گفت:

—از فردا میگم ناهید خانم بیاد کمکت همه وسایلت جمع کنی ..

رها حرفی نزد بیشتر  تو آغوش مادرش فرو رفت

فقط صدای بارون، صدای نفس‌های بریده‌ی رها، و چشم‌هایی که پر از تردید بود.

۰
۰
نوشین
نوشین
نویسنده که تازه ب دنیا اومده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید