ویرگول
ورودثبت نام
نوشین
نوشیننویسنده که تازه ب دنیا اومده
نوشین
نوشین
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

پارت ۳

هوا داشت تاریک میشد ،فاصله‌ی فرودگاه تا بیمارستان، برای سام به اندازه‌ی یک عمر گذشت. حتی صدای راننده را هم نمی‌شنید. فقط با چشم‌های خیره، نورهای خیابان  را از شیشه ماشین دنبال می‌کرد.

وقتی رسید، لحظه‌ای مقابل ساختمان بیمارستان ایستاد. نفس عمیقی کشید، انگار خودش را برای مواجهه با چیزی آماده می‌کرد که دلش طاقت دیدنش را نداشت.

در بخش بستری، دکتر خیامی منتظرش بود. از دور سام رو دید بسمتش رفت و اورا بغل کرد

باصدای پر از بغض گفت :

— حالش… چطوره؟

دکتر  گفت:

— عملش موفق بوده خطر رفع شده ولی هنوز ضعیفه… خیلی. فقط چند کلمه گفته... اسمتو…

سام نگاهش را به زمین دوخت. لب‌هایش لرزید. دستی به موهایش کشید و با صدای گرفته گفت:

— می‌تونم ببینمش؟

دکتر نگاهی به سام انداخت. انگار بخواد چیزی بگوید  اما منصرف شد. فقط با سر تأیید کرد.

— ده دقیقه بیشتر نه. بهش شوک وارد نکن.

سام تشکر کوتاهی کرد و با قدم‌هایی مردد به‌سمت اتاق رفت.

دستش روی دستگیره خشک شد. در را باز کرد.

رها همان‌طور روی تخت بود چشمانش بسته.صورتی رنگ‌پریده ، نوارهایی به سینه  اش وصل شده بود.

سام وارد شد. بی‌صدا. حتی در را پشت سرش نبست. صدای مانیتور قلب، گوشش را پر کرده بود.

چند قدم جلو رفت، نگاهش تار شده بود. بغض، سنگین‌تر از هوا روی سینه‌اش فشار می‌آورد. کنار تخت ایستاد. دستش را دراز کرد… لرزید. بالاخره انگشتانش را دور دست سرد و ناتوان رها حلقه کرد.

برای لحظه‌ای هیچ نگفت فقط نگاه کرد. با چشمانی خیس، لب زد اما صدایی بیرون نیامد.

— سااا  م …

صدای خش‌دار و ضعیف رها از لای لب‌های خشک و نیمه‌بازش بیرون آمد. پلک‌هایش آرام لرزیدند. چشم‌هایش، نیمه‌باز، پر از اشک بودند

صدا آن‌قدر آرام بود که انگار از دل خواب بیرون آمده. اما برای سام، کافی بود تا همه‌ی بندهای فروخورده‌اش پاره شود.

روی صندلی کنار تخت نشست دست رها را محکم‌تر گرفت. سرش را خم کرد و روی انگشتانش بوسه‌ای خیس زد. اشک از گونه‌اش سر خورد.

— اومدم عزیز دلم… اومدم…

صدایش شکست. چشم‌هایش را بست، پیشانی‌اش را به دست رها تکیه داد. لرزید. نفسش بالا نمی‌آمد.

رها قدرت حرف زدن نداشت لبهایش تکانی خورد اما نتونست ؛سام آرام و مهربان، با بوسه‌هایی نرم و بی‌شتاب، پیشانی، گونه‌ها و شقیقه‌های رها را نوازش کرد؛ هر بوسه مثل لمس مهر و محافظتی بود که از عمق قلبش جاری می‌شد بوسه‌هایی که با اشک قاطی شده بودند.

نگاهش کرد. انگار بخواد با چشم، با لمس، با بودن، زخم تن رها را بخواباند.

— خودم اینجام قربونت برم …

تنهات نمی‌ذارم…قول می‌دم…

رها با چشمانی نیمه‌باز، لب‌هایش لرزیدند. تنها چیزی که توانست بگوید، فقط یک کلمه بود:

— سااا می …

سام برای چند ثانیه فقط به چهره‌ی خسته‌ی رها خیره ماند. سرش را نزدیک‌تر آورد. دوباره گونه‌ی رها را بوسید، همان‌طور که همیشه وقتی دلتنگش می‌شد.

زمزمه کرد:

— کاش من زودتر می‌رسیدم…کاش هیچ وقت تنها نمی‌موندی…

نگاه رها آرام‌تر شده بود. پلک‌هایش  سنگین شده بود  و صدای نفسهایش آرامتر . سام دوباره بوسه‌ای بر پیشانی‌اش نشاند، دستش را نوازش کرد و زمزمه کرد:

سام (با بغض)

— زود خوب شو ؛بیمارستان اصلا بهت نمیاد!!

دیگه تموم شد عزیز دلم…من اینجام.

صدای آرام دکتر  از پشت در آمد.

— بهتره دیگه استراحت کنه

سام منتظر ماند همچنان دست رها را کرفته بود تا خوابش ببرد . انگار دلش نمی‌خواست از کنارش جدا شود. دوباره دست رها را بوسید، انگشتانش را در دستش فشرد.

—  زود برمی‌گردم قول می‌دم.

آهسته بلند شد، نگاه آخر را انداخت، و از اتاق بیرون رفت  از دکتر خداخافظی کرد

از راهرو عبور کرد. انگار دنیای بیرون هیچ معنایی نداشت. فقط صدای ضربان قلب خودش در گوشش بود.

وقتی از بیمارستان  خارج شد، هوا بارانی بود نسیمی سرد همرا قطره های باران به صورتش خورد. چشم‌هایش را بست. نفس عمیقی کشید و به راننده‌ای که منتظرش بود، اشاره کرد.

— بریم خونه.

۰
۰
نوشین
نوشین
نویسنده که تازه ب دنیا اومده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید