ویرگول
ورودثبت نام
Kiarash
Kiarash
Kiarash
Kiarash
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

مردی که یک روز برای همیشه ناپدید شد

پرونده شماره ۱
«مردی که یک روز برای همیشه ناپدید شد»

در یکی از محله‌های قدیمی شهر، مردی زندگی می‌کرد که تقریباً همه او را می‌شناختند. اما هیچ‌کس چیزی درباره‌اش نمی‌دانست. نه دوستی داشت. نه خانواده‌ای که به دیدنش بیاید. نه حتی کسی که نامش را به خاطر داشته باشد.

فقط می‌دانستند که او هر روز، رأس ساعت شش عصر، از خانه بیرون می‌آید. کت خاکستری‌ می‌پوشد. کیف چرمی قدیمی‌ دستش میگیرد و قدم میزند. بعد از حدود یک ساعت، برمی‌گردد.

سال‌ها این اتفاق تکرار میشد. آن‌قدر که تبدیل به بخشی از زندگی روزمره مردم محل شد.
مثل صدای اذان.
مثل زنگ مدرسه.
مثل غروب.

تا اینکه یک روز...
مرد، دیگر برنگشت...
روز اول کسی اهمیت نداد...
روز دوم چند نفر پرسیدند...
روز سوم صاحبخانه به سراغ اتاقش رفت...
اتاق تقریباً خالی بود...
نه لباس جامانده‌ای وجود داشت...
نه عکس...
نه یادگاری...

تنها یک دفترچه روی میز جامانده بود.
صاحب‌خانه دفترچه را باز میکند.
در هر صفحه از آن فقط یک تاریخ زده شده بود و یک جمله زیر هر کدام از آنها مشترک بود: «امروز هم من را به خاطر داشتند»

صفحه بعد:
«امروز سه نفر به من سلام کردند»

صفحه بعد:
«امروز فقط یک نفر نگاهم کرد»

هرچه صفحات جلوتر می‌رفت، جملات کوتاه‌تر و غمگین‌تر میشد.

در آخرین صفحه... تنها یک جمله نوشته شده بود: «فردا بعید است دیگر کسی اسمم را به خاطر آورد»

چند روز بعد...
مردم محله کم‌کم فراموش کردند او چه شکلی بود...

یک هفته بعد...
دیگر کسی نامش را به یاد نمی‌آورد...

یک ماه بعد...
می‌گفتند اصلاً چنین مردی وجود نداشته...

انگار او به کلی از حافظه شهر پاک شده بود.
اما عجیب‌ترین اتفاق سه ماه بعد افتاد.
کارگرانی که برای بازسازی ساختمان آمده بودند، پشت یکی از دیوارهای اتاق او یک در فلزی قدیمی پیدا کردند. پشت در، اتاق کوچکی وجود داشت. در آن اتاق، صدها پوشه روی قفسه‌ها چیده شده بود. روی هر پوشه یک اسم نوشته شده بود.

از پیرمرد بقال گرفته تا معلم بازنشسته محله...
وقتی یکی از پوشه‌ها را باز کردند، خشکشـان زد. داخل آن، تمام خاطرات آن شخص نوشته شده بود. دقیق. مو به مو.

انگار کسی تمام زندگی او را دیده باشد.
روی آخرین قفسه، پوشه‌ای خاک‌گرفته قرار داشت.
روی آن نوشته شده بود:
«پرونده شماره ۴۷۲۱»

داخل پوشه فقط یک برگه که روی آن نوشته شده بود: «مأموریت با موفقیت انجام شد...
تمام خاطرات این منطقه جمع‌آوری شد.
هویت مأمور پاک شد... آماده انتقال...»

پایین صفحه، عکسی چسبانده شده بود.
عکس همان مرد با کت خاکستری با کیف قدیمی...

🆔
@parvandehaye_faramooshode

نوشته
۰
۰
Kiarash
Kiarash
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید