
بِسمِاللّهِالنُور
چه پیوندیست میان قطعههای تاریخ با هم؟ من شبیه گل محمد کلیدر هر چه کردهام را نکرده مییابم. هر چه راه طی شده را گره خورده به مسیر پیش رو، انگار که در دایرهی بستهای باشد این راه سپردنم ، با این تفاوت که من نه فشنگی حمایل سینه دارم و نه تفنگی بر دوش، نه به شرنگ مرگ دعوت شدهام و نه سر جنگ دارم با انتخاب بر سر دوراهی تسلیم یا مرگ.
این راه با جمجمههای خاک شده مفروش است یا با جمجمههایی آنقدر پوسیده که زیر هر قدم خاک میشوند.
قدرت حق نمیآورد، هر چند که قدرت همان حق است!
این را یک روز خیلی ساده دریافتم و در برابر سادگی و عظمتش به زانو افتادم. همه چیز به حق منتهی میشود حتی باطل. همه چیز در طواف حق است. حتی باطل هم در باطل بودنش حق را میستاید...
اگر کلمهها این چنین نخنما و بیاعتبار کنار هم میافتند تو ببخش؛ کلمه مدتهاست مانند حواس فقط فریب میدهد..
آسمان آسمان، دلگیرم. راستی میدانستی سر به سر طیفهای رنگی در آسمان سر به هم دادهاند و تو تنها نیلی میبینیاش؟ این هم دلیل دیگری بر رد واقعیت یا بر خطا پذیری حواس!
من به اندازهی تمام این قوس و قزح رنگی بالا سرمان که تک رنگ مینماید در خودم تصمیم ذبح کردهام، درنگ کردهام، عبور کردهام، راکد ماندهام، راه ساختهام، ویران کردهام....
آی آدم، در تو چقدر طیفهای رنگی هست! تو ترجیح میدهی کدام رنگ باشی؟
بین آزاد بودن و آزاده بودن تفاوت تنها یک حرف است. بین حق و باطل چهار انگشت!
راهها چه آسان از کنار هم میگذرند و به بیراهه میکشند...
راستی همهی انسانها محترماند! نه ببخشید، دروغگویی محترم است. طبق دومین مادهی اعلامیهی حقوق بشر که میگوید و زیر پا میگذارد؛
"هرکس می تواند از کلیه آزادی ها بی هیچگونه برتری، منجمله برتری از نظر نژاد و رنگ و جنس و زبان و دین یا هر عقیده دیگر، و از نظر زاد و بوم یا موقعیت اجتماعی، و از نظر توانگری یا نسب یا هر وضع دیگر بهره مند گردد."
ما از این همه بهرهمندی بی نیاز شدیم لطفا بهرهی ما را بین خودتان تقسیم کنید