
بِسْمِ اللّٰهِ النُّورِ
در بستر بیماری هم که افتادهام ماجرای نگاه ادامه دارد. مثل نگاههای مریم در بستر بیماری اش به تابلوی معجزهی زنده شدن لازاروس با فرمان "بیرون بیا لازاروسِ" مسیح شفا دهنده. مریم دورهای از بیماری سختش را با نگاه به این تابلو دوام آورد و هزار معنی نهفته در نگاهها و حالت های شفادهنده و شفاگیرنده یافت با این تفاوت که من به در نیمه باز کمد خیرهام. روی رنگهای مواج طرح چوبِ در دو نقطه پیدا کردم شبیه چشم و درست زیرشان یک خط شکسته شبیه بینی و پایین تر قوس خطی شبیه لبخند. بالای سر این شمایل یک دسته رنگ موج برداشته بودند شکل دود که از هم فرار میکردند؛ یک گره چوب بود اما به گریزندگی دود در آسمان یا موجهای رنگ در آب.
پایینتر هم چند دسته سایه روشن دیگر شبیه دو دست به تسلا یا احترام روی هم گذارده شده.
حتما آن شمایل که از طرحهای زیر و بم و سایهروشنِ در بر من هویدا شده بود قصد مهربانی داشت و تسلا دادنم. انگار به سراغم آمد تا با دستهای روی هم گذارهاش زیر چانه مهربانی و احترام به من و دردم بورزد. آن موجِ بالای سرش علامتی بود که به زودی با بهبود من او هم میرود یا فراموش میشود و به یک دسته طرح بی معنای چوب به بیمعنایی طرحهای دیگر بدل خواهد شد.
حالا هنوز هست شبیه موجی از وجود که میتواند آدم را نجات دهد. شبیه رهگذری که میخندد و با خندهاش در تصمیمی دلهره میافکند و موج موج شک میاندازد به اندیشهی مرگ خواهی و حذف خویش.
حالا اگر هر یک از ما رهگذری شود که لبخندی ارزانی میکند به عابران چقدر آمار نیستی خواهی کاهش مییابد؟
گاهی این لبخند در اشیا، در همان اتفاق تلخ و لحظات سخت و حتی در احساس درون ما هم هست.
مریم از مرگ هم عبور کرد. مسیح شفا دهندهی درونش احتمالا گفتهاست:"آرام بخواب مریم".