
سکوت...به نظرم سکوت چیز خوبیه ؛ لذت بخشه .ولی گاهی اوقات ترسناک و آزار دهنده میشه .
یادمه وقتی بچه بودم ، از سکوت متنفر بودم . تو سکوت دلپیچه میگرفتم و نمیتونستم بخوابم ؛ برخلاف خیلی از آدما .
الان هم گاهی اوقات از سکوت متنفر میشم،فقط بعضی اوقات . تو سکوت ، میتونم بلندتر فریاد های افکار توی ذهنم رو بشنوم . تاجایی که این فریاد ها عذاب آور و گوش خراش میشن .البته...تو شلوغی هم اون فریاد ها شنیده میشن ، ولی ضعیف تر .
سکوت...فقط برای یک مکان یا یک محیط نیست . انسان ها هم به سکوت متوسل میشن .
معمولا مردم معنای این سکوت رو اشتباه برداشت میکنن،البته گاهی هم هیچ معنایی درش نیست .
پدر و مادرم میگفتن ، طوری رفتار میکنم انگار اونا بهم کلمه بدهکارن . میدونم...جمله ی عجیبیه!
یا اکثر مردم فکر میکنن عقده ای و مغرورم که سکوت رو ترجیح میدم . یا وقتی با دوستام حرف نمیزدم ، گمان میکردن ازشون دلخورم و قیافه میگیرم .
ولی باید بگم...۹۹ درصد مواقع ، این حدس و گمان ها غلطن.گاهی اوقات ، آدم که میخواد حرف بزنه ، حس میکنه خسته ست.
توضیحش سخته ، که بگم...خسته از چی؟!
چون خودمم نمیدونم . فقط میدونم تو اون لحظه احساس خستگی میکنم .
این خستگی میتونه دلایل متفاوتی داشته باشه : تو بیشتر مواقع روح خسته ست ، بعضی اوقات ذهن خسته ست، بعضی اوقات فک مون خسته ست و گاهی اوقات ، نمیتونیم حرف بزنیم یا نمیخوایم ، چون کلماتمون هیچوقت شنیده نمیشن .
خلاصه که...باور کنید هیچ غروری درکار نیست و... شما هیچ کلمه ای بدهکار نیستید .
_ازجمله حرف های ناگفته _