
در رابطه زناشویی، «صداقت» یکی از ارکان مهم و ضروری است، اما آیا همیشه و در هر شرایطی گفتن تمام حقیقت، نشانهای از درستی و پختگیست؟ یا گاهی صداقت بیملاحظه، چهرهای خام از ارتباط را آشکار میکند؟
درست در همینجاست که تفاوت میان حق دانستن و توان دانستن خود را نشان میدهد. هر انسانی حق دارد که در رابطهای صادقانه قرار بگیرد، اما آیا همیشه توان دانستن همه واقعیتها را دارد؟ صداقت زمانی مؤثر و سازنده است که در کنار آن، بلوغ و درک شرایط طرف مقابل نیز وجود داشته باشد.
گاهی انسان به خاطر فشار روانی یا نیاز درونیاش برای سبک شدن، دست به خودافشایی میزند؛ از خاطرات، اشتباهات یا روابطی که در گذشته داشته، حرف میزند. اما این نوع از صداقت، اگر بدون در نظر گرفتن حال و توان شنونده باشد، بیشتر شبیه به یک «تخلیه روانی خودخواهانه» است تا گفتوگویی رشدیافته. اینکه من بگویم، فقط چون میخواهم سبک شوم، نه چون طرف مقابلم باید بداند یا دانستنش به رشدمان کمک میکند، شاید بیشتر از آنکه رابطه را عمیق کند، آن را میفرساید.
برخی اتفاقات گذشته، وقتی دیگر به حال و آینده فرد یا رابطهاش ارتباطی ندارند، گفتنشان صرفاً باعث بهوجودآمدن تصویر ناخوشایند یا احساس ناامنی در ذهن طرف مقابل میشود. صداقتی که موجب ناامنی، بیاعتمادی یا اضطراب در همسر شود، بیش از آنکه نشانهی درستی باشد، گویای فقدان بلوغ در بیان است. حتی برخی صادقانهها ـ در زمان و مکان نامناسب ـ باعث افت رابطه میشوند، نه ارتقای آن.
پس پیش از آنکه تصمیم بگیریم چیزی را با همسرمان در میان بگذاریم، باید از خود بپرسیم:
آیا دانستن این موضوع برای او ضرورتی دارد؟
آیا شرایط روحی و روانیاش برای شنیدن آن مهیاست؟
آیا این گفته به رشد و فهم بیشتر کمک میکند، یا صرفاً ذهنش را مشغول و احساسش را تضعیف میکند؟
خلاصه: در رابطه زناشویی، «بلوغ در بیان»، مقدم بر «صداقت در بیان» است. قرار نیست هرچه هست گفته شود، بلکه باید آنچه لازم، مناسب و رشددهنده است، به موقع و به اندازه گفته شود. اینچنین صداقت نهتنها آسیبی نمیزند، بلکه به امنیت روانی و عاطفی رابطه نیز میافزاید.