حسینی·۶ روز پیشفصل هفتم :زیبایی کلام، صداقت نمی آورد اولش باور کرده بودم.نه کامل، نه بیقید، اما آنقدر که دلم بخواهد حرفهایش را جدی بگیرم.آدم وقتی با کلمات زیبا روبهرو میشود، مخصوصاً اگر…
rasgari·۱۶ روز پیشخط قرمزهای یک رابطه سالمعشق، زیباترین و پیچیدهترین تجربه انسانی است؛ اما همین تجربه متعالی، بدون چارچوب و «خط قرمزهای» مشخص، بهسرعت میتواند به میدانی برای فرسای…
مهدی محمدزاده·۲۱ روز پیشداستان «طعم تلخ تعریف»سعید همیشه میخواست «مرد مهربان» باشد. از جنجال میترسید و طاقت قهر کردنهای طولانی همسرش، سحر را نداشت...
مهدی محمدزاده·۲۲ روز پیشداستان «زخمی که لازم نبود باز شود»مینا و آرش پنج سال بود ازدواج کرده بودند. زندگیشان معمولی ولی آرام بود؛ با دعواهای کوچک، خندههای ساده، و برنامههای مشترک برای آینده...
مجید حسنی·۲۳ روز پیشلقمه گلو گیر!احتمالاً سریال قصههای مجید را به خاطر داشته باشید، سریالی که حال و هوای اصفهان داشت و مردمان شیرین زبانش... سریالی که مملو بود از اتفاقات…
parsax x·۱ ماه پیشوقتی بعضی آدمها حتی فرصت باور شدن رو ازت میگیرنخوب... میخوام یه چیزایی بگم، شبیه دلنوشته س. یه دختری بود، که مادر انتخابش کرده بود برای آشنایی قبل ازدواج . رفتیم کاملاً رسمی، قرار بود…
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان «لایکها»امیر آن شب پستی دربارهٔ مهربانی نوشت. متنی زیبا؛ دربارهٔ اینکه «دنیا با محبت بهتر میشود.» چند دقیقه بعد، لایکها و پیامها پشت سر هم...
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان «طیف خاکستری پایداری»سعید و مریم ۱۰ سال بود که زیر یک سقف زندگی میکردند. یک شب، وقتی سکوت خانه سنگین شده بود، مریم صادقانه حرفی زد که مثل یک «شوک مکانیکی» به س…
مهدی محمدزاده·۱ ماه پیشداستان «نمکِ غذا»مهدی، بعد از سالها، به خانهٔ خالهاش دعوت شده بود. خاله از صبح با ذوق آشپزی کرده بود. هر چند دقیقه میگفت: میخوام امشب همه خوشحال باش..…