مهدی محمدزاده·۲۰ ساعت پیشداستان «طعم تلخ تعریف»سعید همیشه میخواست «مرد مهربان» باشد. از جنجال میترسید و طاقت قهر کردنهای طولانی همسرش، سحر را نداشت...
مهدی محمدزاده·۲ روز پیشداستان «زخمی که لازم نبود باز شود»مینا و آرش پنج سال بود ازدواج کرده بودند. زندگیشان معمولی ولی آرام بود؛ با دعواهای کوچک، خندههای ساده، و برنامههای مشترک برای آینده...
مجید حسنی·۲ روز پیشلقمه گلو گیر!احتمالاً سریال قصههای مجید را به خاطر داشته باشید، سریالی که حال و هوای اصفهان داشت و مردمان شیرین زبانش... سریالی که مملو بود از اتفاقات…
parsax x·۷ روز پیشوقتی بعضی آدمها حتی فرصت باور شدن رو ازت میگیرنخوب... میخوام یه چیزایی بگم، شبیه دلنوشته س. یه دختری بود، که مادر انتخابش کرده بود برای آشنایی قبل ازدواج . رفتیم کاملاً رسمی، قرار بود…
مهدی محمدزاده·۸ روز پیشداستان «لایکها»امیر آن شب پستی دربارهٔ مهربانی نوشت. متنی زیبا؛ دربارهٔ اینکه «دنیا با محبت بهتر میشود.» چند دقیقه بعد، لایکها و پیامها پشت سر هم...
مهدی محمدزاده·۸ روز پیشداستان «طیف خاکستری پایداری»سعید و مریم ۱۰ سال بود که زیر یک سقف زندگی میکردند. یک شب، وقتی سکوت خانه سنگین شده بود، مریم صادقانه حرفی زد که مثل یک «شوک مکانیکی» به س…
مهدی محمدزاده·۱۲ روز پیشداستان «نمکِ غذا»مهدی، بعد از سالها، به خانهٔ خالهاش دعوت شده بود. خاله از صبح با ذوق آشپزی کرده بود. هر چند دقیقه میگفت: میخوام امشب همه خوشحال باش..…
مهدی محمدزاده·۱۳ روز پیشداستان «آشتیِ عجولانه»مهدی، امیر و رضا سه دوست قدیمی بودند. یک سوءتفاهم کوچک باعث شد امیر و رضا با هم قهر کنند. هفتهها گذشت و هیچکدام حاضر نشدند اول قدم...
Sistan·۱۵ روز پیشخودبین؟ یا خود بین!❣️من دوستی دارم که خیلی دختر مهربونیه و به من محبت زیادی داره. دوستان مشترکمون هم اون رو به مهربونی و حتی سخاوت میشناسن که من هم باهاشون…
مهدی محمدزاده·۱۵ روز پیشداستان «حرفی که نگفته ماند»لیلا همیشه به خودش میگفت: «در یک رابطهٔ سالم باید همه چیز را گفت.» یک شب، او و همسرش حمید به یک مهمانی رفتند. در راه برگشت، لیلا در دلش...