بیستویک سالهام اما افسوس میخورم که چرا هنوز نتوانستم آن اجتماع مناسب خودم را بسازم. نمیدانم ساختنی است یا یافتنی؟
اجتماعی از آدمهایی که با هم دوست و همراه و صمیمی و هدفمند هستید. زمانی که مدرسه میرفتم فکر میکردم این اجتماع را قطعاً در دانشگاه پیدا خواهم کرد؛ چیزی که در فیلمها و تخیلات سادهلوحانهام از دانشگاه داشتم همین بود؛ یک گروه همدل کوچک که در نهایت دست به کار بزرگی میزنند. اما دریغ. سه سال است از دانشگاه رفتنم میگذرد و من هنوز نتوانستم حتی یک رابطه عمیق دوستی را شکل بدهم. نمیدانم چقدرش مربوط به شانس است و چقدر مربوط به توانایی خودم؟ این را مسلم میدانم که حداقل در دانشگاه من تمام تلاشم را کردن و در سالهای اول کاملا گشوده بودم. میتوانم بگویم با بیشتر بچههای کلاسمان مدتی در ارتباط بودهام. با این حال آن رابطهای که واقعاً در آن بتوانم خودم را ابراز کنم را نیافتم و با گذشت زمان هم ساخته نشد که نشد.
مشکل این است که بچههای کلاسمان نه از آن آدمهای یادگیرندهی مشتاق علماند و نه دنبال این چیزهایند. همین برایشان کافیست که سرکلاسهای استادان بنشینند که چیزکی بشنوند و همینطور بگذرانند.
البته که آنها هم کاروبار خود را دارند. انسانهای خلاق و با استعدادی هستند. بعضیهایشان. این را به وضوح فهمیدهام و نگاهی از بالا به پایین ندارم، به هیجوجه؛ یکی در طلا فروشی کار میکند، یکی فوتوفنهای کشاورزی را بلد است، یکی کیکهای خیلی خوشمزهای میپزد، یکی مزون لباسی را میچرخاند و دیگری مربی کودک است. چند نفری هم ازدواج کردهاند و درگیر زندگی شخصی خودشاناند.
و من با همهشان روابط خوبی دارم. با یکدیگر دوستیم ولیکن دوستیهای معلق در هوا. صرفاً اینکه در سلف با هم غذا میخوریم گاهی یا صحبتهای معمولی میکنیم گاهی. فقط هم در محدوده دانشگاه؛ یعنی اگر دانشگاهی نباشد ارتباط هم قطع.

این واقعاً افتضاح است. :_) لعنت. لعنت. لعنت. مردیم از تنهایی. از این خود بودن. ازین یکّه و تنها بودن.
چگونهاست که بعضیها انقدر آدمهای خفن و همدلی را دور خودشان جمع میکننننننند؟ به من بگوییییید اگر شما هم یکی از این انسانهای خوشبخت روی زمینید.