بعد از حدود یک هفته، بالاخره تمام ارادهام را جمع کردم و پایم را از خانه بیرون گذاشتم. حدود دو ساعت وقت صرف آماده شدن کردم. نمیدانستم که چه بپوشم. لباسهایم همه به نظرم کهنه میآمدند و به تنم نمینشستند. به خودم نفرین میفرستادم که چرا برای خودم لباسی نمیخرم. به نظرم میآید لباسهایم هیچ مد روز نیست. این را بعد از اینکه از خانه بیرون میآیم و به لباسهای مردم دقت میکنم، میفهمم؛ پیراهنهایی کوتاه با شلوارهایی گشاد و بلند. شلوارهایی که هیچ ازشان خوشم نیامده. و چندبار سعی کردم بخرم اما به دلم نبوده است. تقریبا در شگفت بودم که این شلوارهای گشاد حتی برای کودکان چقدر فراوان و مد شده است. برای همین در راه از پنجره اتوبوس توجهم را به شلوارها جلب کردم. همه از همین شلوارهای بگ در رنگهای مختلف پوشیده بودند. همه یک شکل. این مدل از کی اینقدر فراگیر شد؟ معدود مواردی شلوارهای جذب کوتاه هم وجود داشت. تقریبا کسی را ندیدم که شلواری مثل شلوار من داشته باشد. حس بدی پیدا کردم. انگاری شلوارم از رده خارج شده باشد و انگار من هم باید یک همچین شلواری میخریدم.
در نهایت چه میپوشم؟ شلوار مشکی همیشه اتو کشیده گواردین که به لحاظ تنگی و و قدی همه متناسب است. نه خیلی گشاد و نه خیلی تنگ. راست و موقر میایستد. تنها شلواری است که همیشه می پوشم چون فکر میکنم راحتتر با لباسهای مختلف جور میشود. مانتویی که قدش تا وسط ران میرسد، و در مقیاس امروزی مانتویی بلند به حساب میآید و من هم از همین قد بلند دستوپاگیرش خوشم نمیآید. تنها چیزی که دربارهاش دوست دارم رنگ قهوهای و مدل سفر گونهاش است. با جیبها و و آستین های گشاد کوتاهی که دارد و دکمههای فلزی، حس آماده شدن برای یک ماجراجویی را میدهد. اول میپوشمش و به نظرم چروک و کهنه میآید ولی بعد نظرم عوض میشود و ناچارا همین را میپوشم. شالم نو ترین جزئی از پوششم هست؛ خیلی ساده و معمولی است. یک رنگ کرم قهوه ای رنگ دارد با رگههایی سفید و منگولههایی چوبی. این را هم فکر میکنم روی سرم نمینشیند و ظاهری ابلهانه بهم میدهد. اما در نهایت تمام این افکار را که نزدیک بود از بیرون رفتن پشیمانم کنند، کنار میگذارم و اولین قدم را از خانه بیرون میگذارم و با سرعت تمام قدم بر میدارم.
پیادهروها مملو از آدم است و جا برای رد شدن نیست. انقدر جمعیت در خیابان برایم حیرتانگیز است.
کفشهایم را بگویم که حدود ۶ سال است که دارمشان و هنوز می تواند قدم بردارد و ظاهر محبوبش را تا حدودی حفظ کرده است. نمی دانم در وهله آخر چرا تصمیم گرفتم اینها را بپوشم بعد مدتهایی که در جا کفشی خاک میخورد.
حدود ساعت ۱۹ و ۴۰ رسیدم به کتابفروشی. کمتر از یک ساعت وقت داشتم که گشتهایم را بزنم و کتاب مناسبی با قیمت مناسبی پیدا کنم تا به اتوبوس برسم. هر کتابی که مد نظرم بود جایش در قفسهها خالی بود. استاد نادان رانسیر، مجموعه شعر جیبی از مشیری یا اخوان، زن سی ساله یا پیر دختر بالزاک، گرسنگی رکسانه گی، هیچکدام را نداشتند و تمام کرده بودند. راهنمای کتابفروش که پسری عینکی و کم مو بود، گفت سه ماه است که برایمان کتاب نیامده. به نظر میآید جنگ بر فروش کتاب هم اثر داشته است. چگونگیاش را نمیدانم. در نهایت یک کتاب که اسمش را ذخیره داشتم و معرفیاش را در تلگرام دیده بودم، گفتم و آن را به طرز عجیبی داشتند اما با قیمتی گزاف؛ رمانی به اسم پاکیزه از یک نویسنده شیلیایی. شروع جالبی داشت و متفاوت بود."این داستان دو آغاز دارد ولی آغاز و پایان اصلا یعنی چی؟" یک همچین چیزی. دوستش داشتم ولی نه به قیمت ۳۰۰ و خوردهای هزار تومان. در نهایت، با حسی از معذب بودن از اینکه الکی یک ساعت در انجا پرسه زدم و کتابها را بالا و پایین کردم و راهنماها را به زحمت انداختم، از آنجا بیرون زدم. خنده دار است. بدون هیچ کتابی حالا در ایستگاه نشستهام و صدای تجمعات و مداحی در خیابان میپیچد و من منتظر آخرین اتوبوس هستم و امیدوارم نرفته باشد.