همیشه باور داشتم نباید از زندگی پرسید چرا؟فقط باید در هرموقعیتی که هستیم بهترین کار ممکن را انجام دهیم.می گفتم رنج ها انسان را می سازند.زجر اور بودن ابهام را فهمیده بودم چون ان را لمس کرده بودم.وقت هایی که ضربان قلبم بالا می رفت و کل هستی را به چالش می کشیدم و در ذهنم با همه چیز درگیر می شدم و احساس می کردم چیزی ازارم می دهد.حالا با چیزی روبه رو شده بودم که نمی توانستم فکر نکنم چرا؟نمی شد فکر نکنم چطور؟و اصلا چرا من؟چرا من باید باشم و بقیه نباشند؟تنهایی ازارم نمی دهد اما این فکر گاهی شکنجه ام می کند.ابهام ترس و ناامیدی می اورد.اینکه تا کی باید ادامه دهم؟به مرور زمان این سوال دارد کم رنگ تر می شود اما هنوز هم نمی توانم از تنهایی لذت ببرم.من راهبی نیستم که به صومعه رفته باشد.انسانیم که همنوعانش را گم کرده است.
وارد کلبه شدم.دیوارهای چوبی دارد با تابلوهای مختلف.از نقاشی و عکس گرفته تا خطاطی و متن های احساسی.میز چوبی کوچکی کنار پنجره بزرگ شیشه ای قرار دارد و تمام قفسه ها با کتاب های رنگارنگ پر شده اند.یک مانیتور هم روی دیوار است.قلم را برداشتم و روی مانیتور نوشتم:
اینجا یک انسان زندگی می کرد که احساس داشت.و این شورش را تا پایان حفظ کرد.ماژیک را روی میز گذاشتم.لحظه ای با خودم گفتم ایا اکنون من هم احساس دارم؟به میز و صندلی نگاه کردم.انها شاهدان و همراهان من بودند.در تنهایی مطلق حتی به اشیا نیز حسی عمیق پیدا می کنی.کتاب هایت را برای خودت می نویسی.غم ها و شادی هایت را با ماه و خورشید تقسیم می کنی و با گذشتگان سخن می گویی.ماژیک را برداشتم و زیر خط قبلی نوشتم:سنگینی سینه ام مرا تصدیق می کند.لرزش دستانم مرا تصدیق می کند.اشکی که گوشه چشمم جمع شده مرا تایید می کند.خورشیدی که با گرمایش بی حالم کرده مرا تایید می کند.
در را باز کردم.با دیدن درختان این حس را یافتم که گویی جهان مال من است.درختان خورشید سبزه ها همگی متعلق به من هستند.باز هم سوالی تازه دریای ذهنم را مواج می کند.اکنون من متعلق به کی هستم؟خودم طبیعت خدا؟خدا.حسم از این کلمه.شاید الان بهترین زمان برای پرستیدن باشد.وقتی کسی نیست تل حسم از این کلمه را برایش توضیح بدهم.گاهی اوقات با خودم بلند صحبت می کنم.اما اکنون سکوت می کنم تا درختان برایم سخن بگویند.یادم می اید جایی خوانده بودم درختان را بغل کنید.اما همیشه خجالت می کشیدم جلوی دیگران این کار را بکنم.اکنون کسی نیست که بخواهم از او خجالت بکشم.بزرگ ترین درخت را در آغوش می کشم.محکم عمیق طولانی.هیچ وقت هیچ کس را اینگونه در اغوش نکشیده بودم وقتی تنها نبودم گاهی دلم می خواست یک نفر بغلم کند.اما هیچ وقت نتوانستم به کسی بگویم بغلم کن