مسافر لحظه ها·۱۹ ساعت پیشفقط یک دلنوشته از رنج انساندلم نمی خواست صبر کنم اشک هایش خشک شوند تا نوشتن را آغاز کنم.ماه ها بود حسرت صورتی اشک بار بر دلم مانده بود.دلبندم،من به تو دروغ گفتم.از آن…
مسافر لحظه ها·۱ روز پیشدیداری با غممخدای قشنگم،از تو ممنونم که صدایم را شنیدی وقتی هیچکس صدایم را نشنید.وقتی غرق در تنهایی بودم،مردم را می دیدم که کار می کردند،گریه می کردند،م…
مسافر لحظه ها·۲ روز پیشروزهای بی رنگروزهایم رنگ و بوی خاصی ندارند.من را به چیزی دعوت نمی کنند.انگار جریانی نیست که با آن همراه شوم یا با آن مقابله کنم و این بی تفاوتی از نبرد…