مسافر لحظه ها·۱ روز پیشنگه داشتن ابری در دستدراز می کشم.انگار احساسات جمع شده ام واضح می شوند.اولین حسم شبیه این است که چیزی نادیدنی مرا شکنجه می کند.ولی ازاردهنده و فراگیر نیست.حس بع…
مسافر لحظه ها·۲ روز پیشیادداشت های یک بدن در حال سوختنتنم داغ شده بود.انرژی در بودنم به مثابه کاغذی در حال سوختن بود که می دانستم اگر خاموشش نکنم دستم را می سوزاند.شیر حمام را باز کردم و شروع ک…
مسافر لحظه ها·۴ روز پیشرنج فردبااحساسرنج فرد بااحساس مثل دانه ای در قلبش خاک می شود تاانسانیت از ان بروید.تا بینشی از ان بروید که پشت دیوار دورویی را ببیند.تا عشقی از ان بروید…
مسافر لحظه ها·۷ روز پیشچرا؟چند روز پیش داشتم با دوستم حرف می زدم می گفتم ما رو باورامون کنترل نداریم بهم گفت یادته قبلا که دربارش حرف می زدیم من همینو گفتم و تو مخالف…
مسافر لحظه ها·۹ روز پیشبوی قهوهامروز پنجره را باز کردم.بوی قهوه آمد.شاید یک کافه در نزدیکیمان باز شده.لباس پوشیدم که بیرون بروم شاید کافه را پیدا کنم.حدسم درست بود.یک کاف…
مسافر لحظه ها·۱۱ روز پیشخدا ای اخرین فریادخداای اخرین فریادخداای چشمه امیدهاای پایگاه ارزوهایمتو ایا سینه شوق و امیدم رابه خاک یاس می سایی؟تو ایا شاخه بی برگ عمرم رابه روی شعله های…
مسافر لحظه ها·۱۳ روز پیششورش علیه شورشممکنه گاهی اوقات از عمل فاصله بگیریم از دنیای واقعی فاصله بگیریم و به جایی پناه ببریم که توش احساس امنیت می کنیم. گاهی این فرارو خیلی قشنگ…
مسافر لحظه ها·۱۴ روز پیشوقتی داستان من مال تو می شودچند وقت پیش یه داستان کوتاه نوشتم و برای دوستم فرستادم ازش پرسیدم چی ازش فهمیدی؟ ولی چیزی که گفت منظور من نبود.همین باعث شد که فکر کنم دربا…
مسافر لحظه ها·۱۷ روز پیشداستان کوتاه دیواردستم بی اختیار به سمت قفسه سینه ام می رود.ضربان قلبم همیشه مشخص است.انگار قلبم برای زنده ماندن تلاش می کند.اما تا چند دقیقه دیگر نخواهد زد.…
مسافر لحظه ها·۱۹ روز پیشآغوش درختانهمیشه باور داشتم نباید از زندگی پرسید چرا؟فقط باید در هرموقعیتی که هستیم بهترین کار ممکن را انجام دهیم.می گفتم رنج ها انسان را می سازند.زجر…