مسافر لحظه ها·۹ روز پیشالتماسباز هم نقاب زده است.التماسم را می گویم.نمی رود.دیگر فریب نمی خورد.هیچ وقت از وجودم نرفته و نخواهد رفت.فقط رنگ عوض می کند.لباس عوض می کند.می…
مسافر لحظه ها·۱۰ روز پیشمردی که سایه اش را گم کردچندروزی بود که مرد هرجا می رفت سایه ای دنبالش راه نمی افتاد.مرد فهمید که سایه اش را گم کرده است.اما این گم کردن مقدمه ای برای پیدا کردن نبو…
مسافر لحظه ها·۱۲ روز پیشجنگل موهای قرمزنمی دانم کجا هستم.انگار یک بند انگشتی هستم که میان موهای بلند یک دختر موقرمز گرفتار شده.به سختی از لابلای موها رد می شوم.موهای زیبایی دارد.…
مسافر لحظه ها·۱۶ روز پیشزندانی ای که پادشاه شد:ملاقات با کودک درون با یک واسطهداستان از این قرار بود که یک روز کسل کننده در مدرسه با یکی از دوستانم مسابقه چشم تو چشم گذاشتیم.ماجرا ختم به خنده و شوخی شد ولی هدف من این…
مسافر لحظه ها·۱۷ روز پیشصلحی که اعلام جنگ کردارامم.نه تنها ذهنم ارام است بلکه چیزی درونم علیه این ارامش قیام نکرده.به احساس بدنم دقت می کنم.هیچ عضوی سنگین یا بیش از حد سبک نیست.شاید بد…
مسافر لحظه ها·۲۳ روز پیشنگه داشتن ابری در دستدراز می کشم.انگار احساسات جمع شده ام واضح می شوند.اولین حسم شبیه این است که چیزی نادیدنی مرا شکنجه می کند.ولی ازاردهنده و فراگیر نیست.حس بع…
مسافر لحظه ها·۲۴ روز پیشیادداشت های یک بدن در حال سوختنتنم داغ شده بود.انرژی در بودنم به مثابه کاغذی در حال سوختن بود که می دانستم اگر خاموشش نکنم دستم را می سوزاند.شیر حمام را باز کردم و شروع ک…
مسافر لحظه ها·۲۵ روز پیشرنج فردبااحساسرنج فرد بااحساس مثل دانه ای در قلبش خاک می شود تاانسانیت از ان بروید.تا بینشی از ان بروید که پشت دیوار دورویی را ببیند.تا عشقی از ان بروید…
مسافر لحظه ها·۱ ماه پیشچرا؟چند روز پیش داشتم با دوستم حرف می زدم می گفتم ما رو باورامون کنترل نداریم بهم گفت یادته قبلا که دربارش حرف می زدیم من همینو گفتم و تو مخالف…
مسافر لحظه ها·۱ ماه پیشبوی قهوهامروز پنجره را باز کردم.بوی قهوه آمد.شاید یک کافه در نزدیکیمان باز شده.لباس پوشیدم که بیرون بروم شاید کافه را پیدا کنم.حدسم درست بود.یک کاف…