مسافر لحظه ها·۳ روز پیشدنیای اشتباهیجزوه فارسی را باز کردم. چند ثانیه ای به سطر های جزوه خیره شدم. بلند شدم و هندزفری درآوردم آهنگ بی کلام. شعر حماسی بود از میدان جنگ. حماسی.…
مسافر لحظه ها·۳ روز پیشتا کسی تنها نمیرد(داستان)متهم با زنجیرهای سنگین در دست ها و پاها و گردنش به سختی راه می رفت. در نگاهش هیچ چیز نبود. حتی ترس یا ناامیدی. موهای صاف و سیاهش صورتش را پ…
مسافر لحظه ها·۴ روز پیشزندانی به وسعت دنیامرغ خیالم را پرواز می دهم تا صحنه دلخواهم را پیدا کند.چیزی که حالم را توصیف کند و به کودک درونم بگویم:ببین نی نی هم مثل تویه.ولی حتی خیال ه…
مسافر لحظه ها·۴ روز پیشحباب صورتیتوی حباب صورتی کوچکم نشسته ام و زانوهایم را در آغوش گرفته ام.چقدر به اینجا نیاز داشتم.به این حس امنیت.دلم می خواهد اشک از چشمم جاری شود.اشک…
مسافر لحظه ها·۴ روز پیشکلم هاهمه چیز در هوا شناور است.یک طرف کودکی در حال گریه است یک طرف پسری خودکشی می کند یک طرف اتش گرفته.دود و بوی سوختنی در فضای اتاق پیچیده.و من…
مسافر لحظه ها·۲ ماه پیشالتماسباز هم نقاب زده است.التماسم را می گویم.نمی رود.دیگر فریب نمی خورد.هیچ وقت از وجودم نرفته و نخواهد رفت.فقط رنگ عوض می کند.لباس عوض می کند.می…
مسافر لحظه ها·۲ ماه پیشمردی که سایه اش را گم کردچندروزی بود که مرد هرجا می رفت سایه ای دنبالش راه نمی افتاد.مرد فهمید که سایه اش را گم کرده است.اما این گم کردن مقدمه ای برای پیدا کردن نبو…
مسافر لحظه ها·۲ ماه پیشجنگل موهای قرمزنمی دانم کجا هستم.انگار یک بند انگشتی هستم که میان موهای بلند یک دختر موقرمز گرفتار شده.به سختی از لابلای موها رد می شوم.موهای زیبایی دارد.…
مسافر لحظه ها·۲ ماه پیشزندانی ای که پادشاه شد:ملاقات با کودک درون با یک واسطهداستان از این قرار بود که یک روز کسل کننده در مدرسه با یکی از دوستانم مسابقه چشم تو چشم گذاشتیم.ماجرا ختم به خنده و شوخی شد ولی هدف من این…
مسافر لحظه ها·۲ ماه پیشصلحی که اعلام جنگ کردارامم.نه تنها ذهنم ارام است بلکه چیزی درونم علیه این ارامش قیام نکرده.به احساس بدنم دقت می کنم.هیچ عضوی سنگین یا بیش از حد سبک نیست.شاید بد…