باز هم نقاب زده است.التماسم را می گویم.نمی رود.دیگر فریب نمی خورد.هیچ وقت از وجودم نرفته و نخواهد رفت.فقط رنگ عوض می کند.لباس عوض می کند.می خواهم بنشینم رو به رویش.بگویم می شناسمت.می پذیرمت.نیازی به نقاب نیست.دیگر فریب نمی خورم.تو همانی که گاهی لباس طغیان می پوشی گاهی لباس غم گاهی خشم و گاهی بی تفاوتی.کم پیش می اید خسته شوی از نقاب زدن.شاید عادت کرده ای.ولی خوشبختانه انقدرها هم احمق نیستم.گاهی در چشمانم ظاهر می شوی با نقابی ضعیف و دیگران می گویند چشم هایت چقدر مظلوم است.تو رفیق همان حساسیت ریشه داری.حالم با تو خوب است اگر گاهی مهمانم باشی نه همخانه ام.دستانم می لرزد ولی حالم خوب است.شاید التماس امیدی واهی است.انگار التماسی دیگر می اید که التماس نکن.ولی دیگر می دانم او هم دوست تو است.همه شما با همید.اگر به حرفش گوش دهم التماس جای عمیقتری پنهان می شود.همینجا خوب است.نمی خواهم جای دیگری برود.اصلا شاید تمام وجود انسان التماس است.اینطور نیست؟از وقتی که احساس می کند جهان انی نیست که باید باشد.