امروز پنجره را باز کردم.بوی قهوه آمد.شاید یک کافه در نزدیکیمان باز شده.لباس پوشیدم که بیرون بروم شاید کافه را پیدا کنم.حدسم درست بود.یک کافه بزرگ و خوشگل با قفسه های کتاب کنار خونمون.از این بهتر نمی شد.رفتم داخل و درست زیر قفسه کتاب نشستم.منو را نگاه کردم.انواع شیک و گلاسه و کیک و قهوه.قهوه برایم خوب نیست ولی دلم خیلی می خواهد.از خیرش گذشتم و یک کافه گلاسه سفارش دادم.به قفسه کتاب ها نگاهی انداختم.تسلی بخشی های فلسفه از آلن دوباتن.به نظر خوب می اید.همه سعی می کنند انسان را تسلی دهند.فلسفه مذهب هنر عرفان و چه و چه.دفترچه ام را از جیبم دراوردم.خوبی این مانتو این است که جیب های خیلی بزرگی دارد.کتاب را باز نکردم.به جلدش خیره شدم.توی دفترچه نوشتم: خدایا!دوست داری من را تسلی دهی؟هرچند که روزهای خوشی را می گذرانم و از فروپاشی فاصله دارم اما هرچه باشم یک انسانم.همیشه به تسلی نیاز دارم.به ذهنم آمد چقدر این نوشته با ایده ال سابق من از انسان فاصله دارد.ولی دیگر مهم نیست.انگار جدیدا قوی بودن برایم مسخره است.شاید هم قوی بودن را چیز دیگری تعریف می کنم. دیگر حساسیتم را سرکوب نمی کنم.بالاخره توانست ارزش خودش را به من ثابت کند.الان هم او خوشحال است هم من.احساس ارامش می کنم.