ویرگول
ورودثبت نام
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

جنگل موهای قرمز

نمی دانم کجا هستم.انگار یک بند انگشتی هستم که میان موهای بلند یک دختر موقرمز گرفتار شده.به سختی از لابلای موها رد می شوم.موهای زیبایی دارد.اما ناگهان موها اشفته می شوند.مثل شلاق پرتاب می شوند.دور دست و پاهایم می پیچند و من را گرفتار می کنند.مقاومتی نمی کنم.تسلیم می شوم.دسته نازکی از موها دور گردنم می پیچند.موهای دور دست و پاهایم سفت تر می پیچند و مرا محکم تر می گیرند.هرچه تقلا می کنم فایده ای ندارد.مرگ نزدیک می شود.مظلومیت و بیچارگی خودم را احساس می کنم.دیگر دست و پا نمی زنم.همه چیز هنوز مثل قبل است اما دسته نازک موهای دور گردنم شل می شود.سوزش و گرمی را در گردنم حس می کنم.شاید تارهای نازک مو گلویم را بریده اند.موها رهایم می کنند.فقط احساس خستگی می کنم.نه بیچارگی یا نجات یافتن.فقط خستگی مطلق.خستگی ای که وادارت نمی کند بخوابی فقط باید نگاهش کنی. دراز می کشم.از اینکه روی موهایی دراز کشیده ام که تا همین چند دقیقه پیش داشتند خفه ام می کردند و ممکن است الان هم همین کار را بکنند احساس خوبی ندارم.ولی چاره ای برایم نمانده.راه خروجی ندارم.دسته بزرگی از موها دور بدنم می پیچند.نرم مثل پتو.واکنشی نشان نمی دهم.خسته تر از انم که بتوانم بخوابم.ولی با این وجود چشم هایم را می بندم.

دخترم ساعت 6 و نیمه پاشو دیگه یه ساعته دارم صدات می کنم

قبل از اینکه چشم هایم را باز کنم از تخت پایین می ایم.گوشی را برمیدارم و ساعت را نگاه می کنم.6 و 10 دقیقه است.دفترم را بر می دارم تاریخ می زنم و می نویسم:

شاید زندگی هم شبیه جنگل موهای قرمز است.از زیباییش لذت می بری و در برابر بد و خوبش تسلیم می شوی تا ....

نمی دانستم چگونه ادامه دهم.تا خوشبخت شوی؟تا را خط می زنم و می نویسم چون چاره دیگری نداری.

۱۰
۲۰
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید