ویرگول
ورودثبت نام
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

حباب صورتی

توی حباب صورتی کوچکم نشسته ام و زانوهایم را در آغوش گرفته ام.چقدر به اینجا نیاز داشتم.به این حس امنیت.دلم می خواهد اشک از چشمم جاری شود.اشکی که حاصل غم نباشد.ولی نمی شود.اشک با من قهر کرده.از این یاداوری تلخ قلبم به گریه می افتد ولی چشمم نه.منتظر کسی هستم.دوست دارم کسی وارد شود و با من صحبت کند.ولی نمی دانم چه بگوید.نه نمی خواهم.فقط می خواهم همینجا بنشینم.با همین ذهن مهتابی.جایی هستم که بودنم را اثبات نمی کنم فقط هستم و فقط تماشا می کنم که هستم.
دل تنگی ای دارم که مثل خودم صبور و ناامید است.آرامش حباب را نمی پسندم.دلم غمی می خواهد تا مرز فروپاشی و زمین گیر شدن.البته مطمئن نیستم.آرامش حباب کافی نیست ولی خوب است.و خوشبختانه تا زمین گیر شدن فاصله بسیار دارم.
حباب می ترکد.نه پر سر و صدا و ناگهانی.فقط می فهمم سرپناهی ندارم.در هوا شناورم.شنا میکنم.رهایی اینجا را از امنیت حباب بیشتر می پسندم.در هوا شنا می کنم.ناگهان یادم می آید مقصدی ندارم.می ایستم.شنا نمی کنم.فقط شناورم و می روم.
+خدا...
زمزمه می کنم.مثل قبل نیست.تلخ به نظر می رسد ولی نه خیلی تلخ.شاید دوباره مثل قبلش بشود.چشمانم را می بندم و در هوا پیش می روم.بیدارم.

۴
۰
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید