فرد از جایش بلند شد. پارچ آب را سر کشید و سیگاری روشن کرد. سعی کرد دلش به حال خودش بسوزد شاید نرود ولی نتوانست. شرمنده شد. کفش هایش را پوشید و از خانه بیرون زد. آنطور که می گفتند زندگی درلحظات آخر معنادار تر می شود نبود. هنوز هم جدول ها مغازه ها و مردم همچنان مزخرف بودند. اما درخت ها باشکوه بودند همانطور که همیشه بودند. با خودش گفت به خاطر درخت نرو ولی باز هم نتوانست. انگار روی پل معلق فرسوده ای راه می رفت. هیچ چیز انقدر سفت نبود که بتوان به خاطرش ایستاد. و نه حتی مثل گذشته انقدر آرام و ساکن که بتوان مثل یک انگل از هرچیزی تغذیه کرد و ادامه داد. چیزها حمله نمی کردند. اما مثل موش ذره ذره گوشت را می جویدند. جلوی ساختمان قدیمی که رسید لحظه ای ایستاد. بی شک قرار بود درد زیادی را تجربه کند. و حتی نکرده بود قبل از رفتن یک مسکن بخورد. قدم به ساختمان قدیمی گذاشت. جک روی صندلی نشسته بود و الکل می خورد.
-سلام جک
+سلام
-من امادم
+بشین
از روی صندلی بلند شد و جایش را به فرد داد. دست هایش را از پشت با طناب به صندلی بست و دهانش را چسب زد. رفت و چندلحظه بعد با چاقو برگشت. موهای فرد را کشید و با خشونت با چاقوی کوچکش مشغول سر بریدن شد. سه چهار بار وسط کار استراحت کرد. فرد مرد. همین قدر راحت.