ویرگول
ورودثبت نام
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

دنیای اشتباهی

جزوه فارسی را باز کردم. چند ثانیه ای به سطر های جزوه خیره شدم. بلند شدم و هندزفری درآوردم آهنگ بی کلام. شعر حماسی بود از میدان جنگ. حماسی. دفترم را در آوردم.

+خانم ...میشه به من کمک کنید؟

-بله حتما بفرمایید

+من به دنیای اشتباهی اومدم

-چطور؟

+اخه تو دنیایی که من بودم کسی کسی رو سر نمی برید کسی از گرسنگی نمی مرد

-تو دنیای شما همه خوشحال بودن؟

+نه نبودن اصلا نبودن همشون تنها بودن و همیشه داشتن دنبال یه چیزی می گشتن ولی اونا در زنجیر جهان اسیر بودن نه زنجیر انسان

یک لیوان آب برایش ریختم. قرص را توی بشقاب شیشه اب کنار لیوان گذاشتم.

-اینو بخور. بر می گردی به دنیای خودت

نگاهم کرد. خندید. خنده ای تلخ.

-می دونستم بازم ممنون

قرص را خورد و دراز کشید. خیلی سریع خوابید. این یکی را از همه بیشتر دوست داشتم. او بیمار نبود فقط برای این دنیا زیادی پاک بود.

دفترم را بستم. دلم می خواست کاری کنم نمی دانم چه کار. گریه؟ گریه کردن کار سختی است. من از عهده اش بر نمی آیم. من فقط می توانم چندساعتی یا چندروزی شاید هم بیشتر بی حوصله شوم. شاید هم فقط زیادی آرام.

آهنگ بی کلاممعصومیتانسانبیمار
۶
۰
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید