روزهایم رنگ و بوی خاصی ندارند.من را به چیزی دعوت نمی کنند.انگار جریانی نیست که با آن همراه شوم یا با آن مقابله کنم و این بی تفاوتی از نبرد آزاردهنده تر است.انگار دنیا مرا به حال خودم رها کرده.باید بگردم و چیزی پیدا کنم.چیزی که احساسی در من پدیدار کند.احساسی که مضحک و گذرا به نظر نرسد.احساسی که در نظرم اصیل جلوه کند و بخواهم گوشه ذهنم ثبتش کنم.شاید هم دارم ناشکری این فراغت را می کنم.نمی دانم.مگر نه این که زمانی تنها ارزویم این بود که دنیا مرا به حال خودم واگذارد.دوباره به این می رسم که ارزو کردن هم معنا ندارد.حتی انها هم چیز دیگری نشان می دهند و چیز دیگری هستند.