ممکنه گاهی اوقات از عمل فاصله بگیریم از دنیای واقعی فاصله بگیریم و به جایی پناه ببریم که توش احساس امنیت می کنیم. گاهی این فرارو خیلی قشنگ خیلی باکلاس و خیلی ظریف انجام میدیم.
این فرار ممکنه اونقدر قشنگ باشه که باعث بشه ما یه شاهکار خلق کنیم.نمیگم این بده خیلی وقتا در یکسری موقعیتا برای بعضی از ادما واجبه.
خب چرا این کارو می کنیم؟ میتونه نیاز به خلوت باشه میتونه دلخوری از دنیا باشه احساس بیگانه بودن باشه یا نیاز به به دست اوردن جایگاه.
یعنی تو دنیایی که خودمون ساختیم به مراتب برتر از دنیای واقعی هستیم.شاید اون بیرون ما یه ادم معمولی باشیم ولی تو محدوده خودمون یه اسطوره.
بعضیامون شده فقط تو دلمون علیه جامعه ای که ما رو نمی بینه و نمی فهمه شورش کردیم.رنجیدیم.چون جزء بشریتی که اونا میگفتن به حساب نیومدیم.نیازایی داشتیم که حس می کردیم جامعه نمیفهمه.بنابراین خواستیم که جامعه خودمونو تشکیل بدیم حتی اگه تنها عضو جامعمون خودمون باشیم.
کسایی که این احساسو دارن دنبال راهی میگردن که جامعه خودشونو پیدا کنن یا بسازن.برای رسیدن به این هدف ممکنه دست به کارای مختلفی بزنن.یه مثال خوبش فلاسفه و نویسنده های بزرگ.یه نقل قولی از نیچه بود:شاید اگر کسی بود که با او حرف بزنم هرگز این همه کتاب نمی نوشتم.
دیروز یه متنی خوندم از ویرگول با عنوان بوف کور یا ابن مشغله؟نویسنده شکوه می کرد از کسایی که سادگی رو بی ارزش میدونن.باهاش موافق بودم ولی وقتی یه نگاه به خودم کردم دیدم بعضی وقتا از درون خیلی شبیه کسایی میشم که نویسنده ازشون شکایت می کرد.گرچه هیچ وقت به زبون نیاوردم.
نمیدونم فیلم فایت کلابو دیدید یا نه؟درباره کارمند ساده ایه که تبدیل به رهبر بزرگترین فرقه خرابکار زمانش میشه البته به طور ناخوداگاه.چرا؟چون می خواست برتری خودشو از سیستم پس بگیره.و نتیجه این شد که سیستم مخرب دیگه ای راه انداخت و مجبور شد خودش علیه شورش خودش شورش کنه.وهمین
ن تو دنیا باعث راه افتادن جریانای مختلفی میشه که گاهی افراطی میشن.خیلی از ادمهای غیرمعمول دنیا که خوب سیستم زمانشون به حساب نمیومدن کاری کردن تا جایگاه خودشونو به دست بیارن.برای اینکه خودشونو ثابت کنن.و ممکنه ناخواسته سیستم جدیدی درست کنن که توش خوب های سیستم قبلی بدهای سیستم جدید به حساب بیان.