دلم نمی خواست صبر کنم اشک هایش خشک شوند تا نوشتن را آغاز کنم.ماه ها بود حسرت صورتی اشک بار بر دلم مانده بود.
دلبندم،من به تو دروغ گفتم.از آن بالاتر،خودم را فریب دادم.امشب برای رنج بشریت گریستم.برای تنهایی همه،برای درد همه،برای سرگردانی همه.چگونه می توانیم چشمانمان را ببندیم.قدرت یک توهم است.توهم انسان هایی ظاهرا شجاع که از ترسیدن می ترسند،از آسیب پذیری می ترسند،از انسان بودن می ترسند.چگونه توانستم خودم را قانع کنم که من نسبت به دیگران رنج بیشتری می کشم؟چطور دلم به حال خودم می سوخت؟چرا فکر کردم تنها هستم؟چقدر دیر فهمیدم که چقدر شبیه یکدیگریم.باز هم می گویم،قدرت یک توهم است.ما با تظاهر به قدرت تناقض وجودمان را بیشتر می کنیم.من ادعا می کردم که با غم رفیق شده ام.اما حالا می فهمم چقدر از رودررو شدن با ان اجتناب کرده ام.چه کسی می تواند ادعا کند در دریای غم شنا می کند و دیگران از ساحل او را تماشا می کنند؟هیچ کس نمی تواند در این دریا شنا کند و کسی هم نیست که بگوید حتی اندکی اب نخورده است.اسوده ترین ها هم کمی از اب این دریا خورده اند و پیشروترین ها هم برای نفس گرفتن هم که شده به ساحل بازگشته اند.مشکل اینجاست با اینکه همه ما آب خورده ایم،اما فکر می کنیم شاید به این خاطر بوده که شناگران ماهرانی نبوده ایم