چندروزی بود که مرد هرجا می رفت سایه ای دنبالش راه نمی افتاد.مرد فهمید که سایه اش را گم کرده است.اما این گم کردن مقدمه ای برای پیدا کردن نبود بلکه اولین قدم پذیرش بود.او پذیرفت که دیگر سایه ندارد.بعضی چیزها را هرچقدر بگردی پیدا نمی کنی.
روزهای بعد مرد متوجه تغییری شد.در این چندروز در دفتر خاطراتش ترس غم و خشم نبود.اشتیاق و ارامش هم نبود.انگار فقط نبودن بود.یک فضای خالی که با چیزی پر نمی شد و منتظر نبود پر شود.مرد فهمید این بار باید پی چیزی بگردد.اما نمی دانست چطور.
چندروز دیگر هم گذشت.مرد دریافت که کسی که چیزی گم کرده باید حالت گم کرده هارا داشته باشد تا بگردد.تا شاید پیدا کند.
مرد به زیرزمین رفت.میان دفترها شیشه های شکسته کتاب های قدیمی و وسایل زنگ زده فلزی قدم زد.نگاهش روی دفتری با جلد زرد ماند.دفتر را برداشت و شروع به ورق زدن کرد.برگه ها سیاه شده بودند.انگار بخشی از سایه اش انجا گیر کرده بود.نشست و شروع به خواندن کرد.مرد متوجه شد که صفحه های دفتر سفید می شوند.وقتی سرش را بالااورد دید یکی از پاهایش سایه دارد.فقط یکی از پاهایش.دفتر بعدی را برداشت و شروع به خواندن کرد.هرچه بیشتر از خودش می خواند سایه اش کامل تر می شد.اخرین دفتر را که زمین گذاشت دید سایه اش کامل شده.و همزمان سنگینی ای در سینه اش احساس کرد.سنگینی سایه روی روحش.
مرد نگاهی به دفترها انداخت.فهمید این مدت سایه اش را گم نکرده بود بلکه فراموش کرده بود.و انسان گاهی این دو را اشتباه می کند.