ویرگول
ورودثبت نام
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

نگه داشتن ابری در دست

دراز می کشم.انگار احساسات جمع شده ام واضح می شوند.اولین حسم شبیه این است که چیزی نادیدنی مرا شکنجه می کند.ولی ازاردهنده و فراگیر نیست.حس بعدیم حس بی پناهی است.اما هیچ کدام شبیه حسی نیستند که میگردی برایش کلمه پیدا کنی.خود کلمه به ذهنم می اید.ادامه دادن سخت می شود.مثل به یاد اوردن خواب شب قبل می ماند.میانه اینها چیزی تغییر کرد.شاید هم فقط خودش را نشان داد.حس رضایت می کنم.عجیب است که به یاد نمی اورم.انگار تلاشم برای به یاد اوردن و ثبت کردن مثل تلاش برای نگه داشتن ابری در دست می ماند.هرچه بود زیبا بود.نوعی از زیبایی میان اشفتگی همراه با حضور در حال.اصلا رسالت ان لحظه نوشته شدن نبود فقط برای خودم بود ولی من ان را نوشتم.

۷
۰
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید