چند روز پیش داشتم با دوستم حرف می زدم می گفتم ما رو باورامون کنترل نداریم بهم گفت یادته قبلا که دربارش حرف می زدیم من همینو گفتم و تو مخالفت کردی؟راست می گفت.دیگه چیزی نگفتم.این خاطره خیلی منو تو فکر برد.ایا این تاییدی بود بر حرف من؟کمی که گذشت یاداوری اون خاطره باعث شد من دلایلی که برای مخالفتم داشتم رو یادم بیاد. یاداوری بعضی چیزها باعث میشه احساسش عینا تداعی بشه و حرف من یه احساس بود نه یه نظریه.ایا این تاییدی بود بر حرف من؟که ما رو باورامون کنترل نداریم؟ایا این یه دور باطله؟باور انکار باور انکار....نمی دونم نظریه سنتز هگل رو شنیدین یا نه.اگه نشنیدین خلاصه میگم.طبق این نظریه یک نفر میاد یه تزی میده نفر بعد میاد مخالف اون رو میگه که میشه انتی تز نفر سومی هم پیدا میشه که این دوتا رو جمع بندی میکنه و میشه سنتز.این کاریه که ممکنه بعضی وقتا ما هم تو ذهنمون انجام بدیم.ولی مسئله اینه که رو سنتزه نمیمونیم.به نظرتون چرا؟چرا درسایی رو که با تجربه و فکر و زحمت گرفتیم یادمون نمیمونه؟