همه چیز در هوا شناور است.یک طرف کودکی در حال گریه است یک طرف پسری خودکشی می کند یک طرف اتش گرفته.دود و بوی سوختنی در فضای اتاق پیچیده.و من فقط یک تماشاگر خسته ام.نه تماشاگر ارزشمند است.من کلمم.بود و نبودم فرقی نمی کند.چه اصراری به ماندن میان این همه اشفتگی دارم؟چه چیزی را جستجو می کنم؟و اگر چیزی را جستجو می کنم چرا نمی گردم؟چرا فقط نگاه می کنم؟سیستم باید به من جواب پس بدهد.نه برای عدالت خواهی نه برای انسان بودن برای اینکه کلم نیستم.البته که اگر مطمئن بودم از سیستم جواب نمی خواستم.ناگهان ادم های توی هوا کوچک می شوند.کوچک و سبز.همه کلم می شوند.صدای گریه از کلم ها می آید.کلمی کلم دیگری را سر می برد.کلمی می سوزد.سیستم به کلم ها جواب پس نمی دهد.چیزی درونم می خواهد ثابت کند من کلم نیستم.همان چیزی که می خواهد ثابت کند معنا وجود دارد.نگاهی عاقل اندر سفیه به عظمت و دستگاه سیستم می اندازم.اهرم را از جا در می اورم.چندتا از کلم ها بزرگ می شوند.انسان می شوند.دست هایم را از پشت می گیرند.با تشر می گویند:تو شورشگری.
می گویم:چرا زودتر نیامدید؟
جواب می دهند:اصلاح از تخریب خیلی سخت تر است.
می گویم:می دانم.برای همین تخریب کردم.
اهرمی که دراورده بودم رشد می کند.بی نقص مثل روز اول.
زیرلب می گویم:می دانستم
یکی که چشم هایش از فهمیدن خسته است می گوید:فقط می خواستی خودت را ثابت کنی.من هم همینطور.
دست هایم را ول می کند.پشت سرش بقیه هم دست هایم را ول می کنند و همگی در هوا شناور می شویم.