ویرگول
ورودثبت نام
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

خوشبختی

خواستم قبل از اینکه امروز فراموش شود از ان متنی بنویسم مثل خودش کوتاه و ساده.

امروز روز ساده و معمولی ای بود که در میانه اش مرا با حسی ناب اما نه عجیب غافلگیر کرد. حس خوشبختی. روی صندلی نشسته بودم کتاب زیست دستم بود خواهرم کنار دستم نشسته بود و پدر و مادرم گوشه ای مشغول بحث بودند. لحظه ای به خواهرم نگاه کردم و خودم را خوشبخت یافتم. تن و ذهنم آرام بود و کسی که دوستش داشتم کنارم بود. حس عجیبی نبود و همین زیبایش می کرد. سادگیش کسالت بار نبود اطمینان بخش بود. حتی لذت را هم به من تحمیل نکرد. وجودش را فریاد نزد. مرا از کاری که انجام می دادم باز نداشت. خوشبختی مثل یک پیرزن روستایی مهربان بود.حتی تلاشی برای معرفی خویش نکرد.

۰
۰
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید