ویرگول
ورودثبت نام
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

ساندویچ کالباس

چاقو را در دستش فشار داد.قطره های خون روی میز سرازیر شدند.چاقو را با شدت بیرون کشید و به گوشه ای پرت کرد.خون با شدت بیشتری از دستش بیرون می ریخت.قلبش درد می کرد.روی تخت دراز کشید و گذاشت دستش خونریزی کند.درد خشمش را ارام می کرد.خشمی که فقط می توانست نثار خودش کند.کم خطر ترین کار ممکن بود.سه تا قرص برداشت تا بهتر بخوابد.شاید پنج دقیقه هم طول نکشید.
وقتی بیدار شد حالش خوب نبود.سرما در عمق جانش نفوذ کرده بود و بدنش ضعف داشت.تخت و زمین پر از لکه های خون بود.خون روی دستش خشک شده بود.از دیدن این صحنه رقت انگیز به خود امد.چرا این کار را با خودم می کنم؟
از روی تخت بلند شد و مستقیم به سمت اشپزخانه رفت.یک پارچ اب را سر کشید.طوری که حس خفه شدن کرد.بعد به سمت حمام رفت.اب را باز کرد.لازم نبود خیلی گرم شود.اب گرم ضعفش را بیشتر می کرد.اما اب سرد سرحالش می کرد.نباید خیلی خودش را می شست.باید سریع چیزی می خورد.حوله را نصف و نیمه دورش پیچید و به سمت یخچال رفت.دوتا ساندویچ کالباس دراورد و شروع کرد به خوردن.پس از یکی و نصفی ساندویچ حالش بهتر شد.نصف دیگر را هم خورد.هم حس پیروزی می کرد هم از خودش شرمنده بود.صحنه دراماتیکی شده بود.انگار خودش عاشقی بود که هم معشوق را می پرستد هم به او خیانت می کند.عشق و شرم جور در میاید ولی شرم و افتخار نه.

۰
۰
مسافر لحظه ها
مسافر لحظه ها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید