ویرگول
ورودثبت نام
مریم مهاجر
مریم مهاجرمشتاق و مشوش
مریم مهاجر
مریم مهاجر
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

i am میزربل

نیمه وابسته ام به آدمها در رنج است. وقتی پیام می‌دهم و توجه لازم را نمی‌گیرم رنج می‌کشم. یک روان نشاس زرد نشسته درونم و همه چیز را ربط می‌دهد به بچگی‌ام. به اینکه دوست دوران کودکی‌ام چقدر نامرد بود و چقدر تا یک آدم جدید می‌دید با من قهر می‌کرد و من را بازی نمی‌داد. دسیسه می‌کرد پشت سر من. اینها ساخته ذهن دراماتیک من نیست؟ شاید باشد!

وقتی اپسلینی از توجهی که دریافت می‌کنم کم می‌شود همه عالم سرم خراب می‌شود که نکند من خوب نیستم، نکند آدم‌ها مرا دوست ندارند؟ یک بار پارتنرم گفت (البته بین دعوا) که هیچ دوستی نداری و یک نفری که با همه عالم دوست است، حالا به تو هم پیام می‌دهد و تو هوا برت می‌دارد که چقدر مهمی.

کسی باورش می‌شود که همین یک جمله چقدر من را بهم ریخت؟ از شش هفت ماه پیش این بخش از درونم که ارتباط با آدم‌ها را نه برای هر سود و ویژگی دیگرش، بلکه فقط برای «هاها! منم دوست دارم! هاها! منم مهمم» می‌خواست بیدار شده.
خسته کننده و ملال آور است. بیشتر ملالش به خاطر عذاب وجدان همین حس است. چقدر مگه بدبختی که این اتفاقات انقدر آزارت می‌دهد؟

عذاب وجدان
۰
۰
مریم مهاجر
مریم مهاجر
مشتاق و مشوش
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید