ویرگول
ورودثبت نام
آرزوحیدری
آرزوحیدریشاعر .نویسنده .دکلماتور
آرزوحیدری
آرزوحیدری
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

زن .پنجره.مردوباران

نوشته: آرزو حیدری زرقانی

پاییز است

غروب، نم‌ناک و آرام

باران باریده

زمین بوی خیسِ خیال می‌دهد.

ساختمان‌ها

بلند، طویل،

سکوت را یک‌به‌یک

بر دوش گرفته‌اند،

سربه‌راه ایستاده‌اند

در امتداد خیابانی

که روبرویشان باز شده است.

در دل یکی از این آپارتمان‌ها

در دفتر روزنامه‌ای بی‌سر‌و‌صدا،

زنی

کنار پنجره‌ای بزرگ

ایستاده

با فنجانی نسکافه در دست.

خیره‌ست

به خیابان خالی،

به رد پای باران،

و عبور مردی تنها

با کلاهی بر سر،

و پالتویی سیاه

که تا زیر زانوانش می‌رسد.

چتری مشکی

بر سر گرفته

و گام‌هایش

آرام و بی‌شتاب

در دل غروب گم می‌شود.

زن

مرد را آنالیز می‌کند

نه با کلمات،

با نگاه…

با ذهنی که از خستگی پر است

اما هنوز خیال را

فراموش نکرده.

چه تصویر عجیبی…

مرد، خیابان،

و زنی خسته

که تکیه زده بر پنجره،

همه‌چیز آماده‌ است

برای یک نقاشی

بر بومِ سکوت.

۲
۱
آرزوحیدری
آرزوحیدری
شاعر .نویسنده .دکلماتور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید