آرزوحیدری زرقانی·۴ روز پیشقلمروخاکستریدر این قلمروِ بیتاب،ساعتها،با شمارشِ نفسهایِ لرزانِ من،عقربههایشان را میچرخانند.و این دیوارها،که شاهدِ خاموشیِ سالهایِ مناند،نامِ مر…
آرزوحیدری زرقانی·۵ روز پیشنزدیک ترین دورمنینزدیکترین دوردر هیاهوی بیپایانِ روزهاگم میشویم…میدویمبرای چیزهایی که نمیمانند،برای کسانی که نمیفهمند.و نمیبینیمآنها راکه در سکوتی ب…
آرزوحیدری زرقانی·۶ ماه پیشآینهآینه سالها بود بر دیوار اتاق جا خوش کرده بود؛بیهیچ تغییری،بیهیچ حرفی.اما آن صبح،وقتی زن روبهرویش ایستاد،آینه برای اولینبار احساس کرد ب…
آرزوحیدری زرقانی·۸ ماه پیشغم مندر دل این شب بیپایان، وقتی که ذهنم به پیچیدگیهای زندگی گرفتار است، انگار همه چیز در مقابل من یک دیوار بلند است که نمیتوانم از آن عبور کن…
آرزوحیدری زرقانی·۹ ماه پیشنزدیک ترین دورنزدیک ترین دوردر هیاهوی بیپایانِ روزهاگم میشویم…میدویمبرای چیزهایی که نمیمانند،برای کسانی که نمیفهمند.و نمیبینیمآنها راکه در سکوتی ب…
آرزوحیدری زرقانی·۹ ماه پیشفصل دیگرعنوان: فصل دیگرسالها بر من گذشتند، همچون بادی سرد و رنجور، که شاخهای تنها را به سختی میلرزاند در حصارِ غم.عمرم گم شد در عبورِ غبارِ آدم…
آرزوحیدری زرقانی·۹ ماه پیشزندگیزندگی مثل آبیست که در خانهی دل جاری میشود؛ هر گوشهاش میتواند سرچشمهی روزی و برکت باشد. وقتی انسان ابزار درست را به دست بگیرد و تلاش ک…