در دل این شب بیپایان، وقتی که ذهنم به پیچیدگیهای زندگی گرفتار است، انگار همه چیز در مقابل من یک دیوار بلند است که نمیتوانم از آن عبور کنم. جسم و روحم سنگین و خستهاند و هر گامی که بر میدارم، به سنگی بزرگ برخورد میکنم. در این لحظات، فقط سکوت است که مرا احاطه کرده، و گویی هیچ راهی برای پیشرفت وجود ندارد. هر فکر به بنبست میرسد و هر تصمیمی که میگیرم، تنها به دربهای بسته میانجامد. من در این سردرگمی غرق شدهام، هیچ نشانهای از خروج در پیش رو نمیبینم.