عنوان: فصل دیگر
سالها بر من گذشتند، همچون بادی سرد و رنجور، که شاخهای تنها را به سختی میلرزاند در حصارِ غم.
عمرم گم شد در عبورِ غبارِ آدمها،
آنان که روشنیِ لبخند را به تاریکیِ چاه سپردند.
در دلم آرزوی نمنمِ باران دارم، / گر بگویم، مرا به بادِ سخره سپارند.
اما همین قطرههای کوچک، کویری در دلم ساختهاند، که هر شب در سکوتش فرو میروم و ستارهها را تنها در خیال میشمارم.
به تو پناه آوردهام، ای پناهِ بیپناهان، مرا در آغوش نامرئیات بگیر.
تا زخمهایم آرام گیرند و به خواب روند، و آنچه سیاه و سنگین در دلم مانده، همچون مهربانی باران، نرم و روان شود.
من بر صبر نشسته و بر امید ایستادهام، به روشنایی نگاهت چشم دوختهام.
تا قفلهای بسته بر آرزوهایم را باز کنی، و آنچه نداشتهام را، همچون گلی در دستم بگذاری—آنچه سزاوارم، نه کمتر.
بگذار ریشههای خستهام دوباره به خاک نرم زندگی برسند، بگذار دل خستهام آواز باد و نسیم را دوباره بشنود.
و در سکوت شبهای طولانی، نور تو را در اعماق جانم حس کند، تا دوباره زندگی، با همان لطافت فراموش شدهاش، در من جاری شود.