ویرگول
ورودثبت نام
آرزوحیدری زرقانی
آرزوحیدری زرقانیشاعر .نویسنده .دکلماتور
آرزوحیدری زرقانی
آرزوحیدری زرقانی
خواندن ۱ دقیقه·۲۲ روز پیش

پرنده مردنی ست

ساعتِ رویِ دیوار، دیگر برایِ من کار نمی‌کند.

زمان، در تار و پودِ این اتاق،

جایی میانِ گرد و غبارِ خاطرات،

گم شده است.

آنقدر گم که دیگر

صدایِ تیک‌تاکِ ثانیه‌ها،

از گوشِ جانم هم نمی‌گذرد.

من اینجا نشسته‌ام،

پشتِ پنجره‌ای که

غبارِ سال‌ها،

نگاهش را تار کرده.

و در برابرم،

دنیایی می‌گذرد

که انگار

نه انگار

من هم روزی

در آن نفس می‌کشیدم.

همه چیز فرو ریخت.

آن بنایِ بلندِ آرزو،

دیوارِ صبر،

حتی سقفِ امیدی که

به آن دل بسته بودم.

مثلِ خانه‌ی کاغذی در باد،

مچاله شد و رفت.

و من ماندم و

وصله‌هایی که

بر تنِ روحم خورده بود.

وصله‌هایی از جنسِ سکوت،

از جنسِ دردی که

فریادش را

کسی نشنید.

می‌دانم،

پرنده‌ی مردنی‌ست،

اما هنوز

گاهی،

در بلندایِ شب،

وقتی که شهر

در خوابِ سنگینِ خود فرو رفته،

صدایِ بال زدنی

از درونِ سینه‌ام

می‌آید.

بال زدنی بی‌فایده،

برایِ پرواز

از این قفسِ تنگِ

ناامیدی

۵
۰
آرزوحیدری زرقانی
آرزوحیدری زرقانی
شاعر .نویسنده .دکلماتور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید